<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>افسانه ای بر باد</title>
	<atom:link href="http://skyoracle.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://skyoracle.wordpress.com</link>
	<description>سازي ديگر از يك دانشجو....</description>
	<lastBuildDate>Fri, 17 Aug 2007 02:00:00 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='skyoracle.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/9cc4ccd2efa302db402f7b1bd396c7c3?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>افسانه ای بر باد</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/17/%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a8/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/17/%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Aug 2007 02:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/17/%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a8/</guid>
		<description><![CDATA[

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.  غرورت،غرقت کرد. دیدی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=31&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div style="text-align:right;"><a href="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RsWDbJj5z5I/AAAAAAAAABk/HjfUA8Gm9L8/s1600-h/monajat.jpg"><img style="display:block;text-align:center;cursor:pointer;margin:0 auto 10px;" src="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RsWDbJj5z5I/AAAAAAAAABk/HjfUA8Gm9L8/s320/monajat.jpg" alt="" border="0" /></a></div>
<p style="text-align:right;"></p>
<p style="text-align:right;">پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.  غرورت،غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!<br />پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل. </p>
<p style="text-align:right;">دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.<br />پسر نوح گفت: آن ها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدایی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان بزرگ  است، که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.<br />دختر هابیل گفت: باری تو سر کشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.<br />پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان داد، شجاعت توبه نیز داده باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد. </p>
<p style="text-align:right;">دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آن گاه گفت: شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا نیست.<br />پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دست های درخت به نور برسد،  تاریکی پاهایش را تجربه کرده است. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت&#8230;.من این گونه به خدا رسیدم.  راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر و مطمئن تراست، دختر هابیل!.<br />پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش کرد و سال هاست که منتظر است و با خود می گوید : آیا همسریش را سزوار بودم!</p>
<p>سراب و افسانه ای میان مردمان هست که هنگامی که به دنیای ظلمات و تاریکی رفتی هرگز راه به سوی نور پیدا نخواهی کرد، در حالی که  نور درون قلب ها را نمی بینند که از میان تاریک ترین قلب ها نیز ممکن است زبانه بکشد  و راهی  به سوی نور بگشاید&#8230;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/31/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/31/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/31/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/31/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/31/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/31/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/31/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/31/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/31/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/31/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/31/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/31/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=31&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/17/%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%b9%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RsWDbJj5z5I/AAAAAAAAABk/HjfUA8Gm9L8/s320/monajat.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>سالگرد وفات حسین پناهی عزیز</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/02/%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%aa-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%be%d9%86%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/02/%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%aa-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%be%d9%86%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 10:21:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[سالگرد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/02/%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%aa-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%be%d9%86%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/</guid>
		<description><![CDATA[ 

پناهى، سه سال است كه نيست سال هاست كه مرده امگنجشك، كشيك، كشك !&#8230; پس آغاز مى كنيم سرگذشت مردى را كه هيچ كس نبود، با اين همه تو گويى اگر نمى بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود . و قبل از آن؟ اين سرگذشت كودكيست كه به سرانگشت پا ، هرگز [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=30&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGrUAXxHKI/AAAAAAAAABM/M2DO4IZa79g/s1600-h/b4e1.jpg"><img style="display:block;cursor:pointer;text-align:center;margin:0 auto 10px;" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGrUAXxHKI/AAAAAAAAABM/M2DO4IZa79g/s320/b4e1.jpg" border="0"/></a><br /> 
<p><em><strong><br /></strong></em></p>
<p><em><strong>پناهى، سه سال است كه نيست</strong></em> <br /><font color="#ff0000">سال هاست كه مرده ام<br /></font>گنجشك، كشيك، كشك !&#8230; پس آغاز مى كنيم سرگذشت مردى را كه هيچ كس نبود، با اين همه تو گويى اگر نمى بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود . و قبل از آن؟ اين سرگذشت كودكيست كه به سرانگشت پا ، هرگز دستش به شاخه هيچ آرزويى نرسيد . اين سرگذشت مرديست كه مى خواست به كودكى اش برگردد، كفش برگشت برايش كوچك بود، در جاده ماند و &#8230; مرد. <br />چه آسان از مرگ خود مى نويسد، <em>حسین پناهی</em>. <br />دوستانش نمى دانند چه روزى مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمين زدند. پزشكى قانونى، براى روز ۱۷ مرداد جواز دفن صادر كرد و چهارده مرداد روزى است كه مى گويند «حسين پناهى»، حدوداً در آن مرده .  </p>
<p>فروغ در زمستان تبخير شد و حسين در تابستان يخ كرد. انگار شاعر نادانسته مرگ خود را پيش بينى مى كند. فروغ از «ايمان به آغاز فصل سرد» و «نگاه كن چه برفى مى بارد»، نوشت و حسين گفت: <br />ما بدهكاريم <br />به كسانى كه صميمانه ز ما پرسيدند  </p>
<p>معذرت مى خواهم، چندم مرداد است؟ <br />و نگفتیم <br />چونكه مرداد <br />گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است. <br />&#8230; و كسى نمى داند «<em>حسین پناهی</em>» دقيقاً چندم مرداد مرده است . پس ادامه مى دهيم سرگذشت مردى را كه مى گويند حدوداً در يكى از همين روزها مرده است . به تقويم نگاه كن، سه سال بى پناهى گذشت <br /><font color="#ff0000">متولد هيچوقت<br /></font>كسى نمى داند او چه روزى مرده است . طنز تلخ است زندگى مردى كه حتى روز تولد هم ندارد. <br /><em>حسین پناهی</em>، حدوداً در يك سالى متولد شد و حدوداً در يك روزى مرد . در شناسنامه ، مقابل كلمه تولد، اين چند عدد پشت سر هم نشسته اند : 1335. اما نتايج كالبدشكافى پس از مرگ و آزمايش ، سال 1339 را نشان داد. <br />نشان به آن نشان كه حسين پناهى، روزى به مسعود جعفرى جوزانى گفته بود: «دوست ندارم بيش از چهل سال عمر كنم.» عدد دوم نزديك تر به حقيقت، يا حداقل شاعرانه به نظر مى رسد. گرچه حس شعر، تنها با به خاطر سپردن يك نكته برانگيخته مى شود: حسين پناهى در يك شهريور به دنيا آمد و در يك مرداد از دنيا رفت  </p>
<p>و من چقدر دلم مى خواهد همه داستان هاى پروانه ها را بدانم‎ <br />وقتى شاعرى بميرد، تمام پروانه هاى مرده اش دوباره زنده مى شوند <br />حالا <em>حسین پناهی</em> در اوج است. همه مى خواهند راز پروانه هاى سوخته اش را بدانند.  </p>
<p>نويسنده اى خلاق، بازيگرى دوست داشتنى و شاعرى فوق العاده؛ چيزهايى كه وقتى زنده بود، نبود، بود؟ <br />گنجشك ،كشيك، كشك. از آغاز مبهم سرگذشت فاصله گرفته ايم و ۳ كلمه مرموز بدون توجيه مانده اند . وقت آغاز حرف هاى دوستان است، براى يافتن پاسخ هاى هزار سؤال بى جواب در كودكى او را به دلخوشى يك حبه قند وادار مى كردند نگهبان شلتوك هاى برنج باشد ونگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند . دل كودكانه حسين مى شكست وقتى غروب هر روز به جاى قند، تنها كشك شور زير زبانش مزه، مزه مى كرد . اين خاطره اى است از دوران كودكى حسين پناهى &#8211; در روستاى دژكوه كهگيلويه و بويراحمد &#8211; كه در خاطر مانده . سناريويى كه بعدها شعر شد و از آن بالاتر، حقيقت زندگى حسين پناهى بود . دل ساده‎ برگرد و در ازاى يك حبه كشك سياه شور‎ گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كيش كن كه قند شهر دروغى بيش نبوده است . <br />&#8230; و در زندگى، حسين پناهى هميشه با وعده حبه قند نگهبان بود و پايان هميشه كشك سياه شور بود <br /><font color="#ff0000">هيچ كس مثل خودش</font><br /><em>حسین پناهی</em>، هيچكس نبود؛ نه نويسنده، نه شاعر، نه بازيگر. او تمام رازهايش را حراج كرد. فقط همين، فقط , حراج كردم همه رازهايم را يك جای دلقك شدم با دماغ پينوكيو و بوته گونى به جاى موهايم&#8230; <br />حكايت ؛ خود بودن ؛ <em>حسین پناهی</em> را از زبان رسول نجفيان بخوانيد: حسين درون خودش گم بود. درون گرا بود و حوصله آدم ها را نداشت . او هميشه خودش بود . در نقش ها، در شعرها و نوشته ها. يادم مى آيد كه براى اولين بار، سال ۱۳۵۹ حسين را ديدم. من در گروه فيلم و سريال صداوسيما رفت و آمد داشتم كه گفتند يكسرى از جنگ زده ها در قبرستان امامزاده قاسم ، به اين كارها علاقه دارند. پدر عبدالله اسفنديارى گفت آنجا جوانى زندگى مى كند كه با همه فرق دارد و حرف هاى جالبى مى زند . آن جوان ، <em>حسین پناهی</em> بود . آن روزها حسين همراه با همسر و دو دخترش &#8211; ليلا و آنا &#8211; كنار يك مقبره خصوصى زندگى مى كردند . بعدها حسين برايم تعريف كرد كه قسمتى از كنار سنگ قبر فرو ريخته بود و از آن بوى بدى خارج مى شد . همسر حسين در اين شرايط وضعيت روحى نامناسبى پيدا كرده بود. شب ها خواب مرده آن مقبره را مى ديد كه مى گفت: شوكت خانم، چه مى خواهيد از من؟ مگر قبر من سفره يا ميز است كه رويش غذا مى خوريد ؟ بعدها حسين مرا برد آنجا و محل زندگى اش را نشان داد . حسين يك گل و بهار را از ماجراى زندگى خودش در قبرستان امامزاده قاسم ساخت . او در كارهاى ديگرش هم خودش بود . مثل ، مثل يك لبخند و يا دو مرغابى در مه . آن دو مرغابى، حسين و همسرش بودند كه در مه گم شدند. <br />زندگى براى <em>حسین پناهی</em>، به قول رسول نجفيان در كهكشان ها گذشت . او سرش در آسمان بود و تنش روى زمين . مسعود جعفرى جوزانى، همين تعريف را با واژه هايى ديگر معنا مى كند. <br />حسين يك سر بزرگ پرسؤال داشت ، يك دل بزرگتر و دستى بزرگتر از دل و سر . اگر هزار تومان داشت و مى دانست كسى به آن پول بيشتر از خودش احتياج دارد، حتماً آن را مى بخشيد. <br />اگر هنوز <em>حسین پناهی</em> را با اين تعاريف نشناخته ايد، راحت و بى تعارف، حرف هاى عبدالله اسفنديارى &#8211; مسؤول بخش سينماى معناگراى بنياد فارابى &#8211; را بخوانيد <br />او ذاتاً هنرمند بود، اما مرد معيشت نبود . ذهن شبه فلسفى داشت و حتى مسائل عادى زندگى را هم با همان نگاه مى ديد . حسين در اين دنيا زندگى نمى كرد. <br />&#8230; و اين سرگذشت كودكى است كه كودكى نكرد و مردى كه زندگى نكرد تا نكرده هايش ، شعر باشد <br /><font color="#ff0000">به شيرينى گناه</font><br />گناه شيرين بود، مثل پپسى! بعضى ها براى رفتن خلق شده اند، براى وداع. همان كه نصرت رحمانى در توصيف كودكى هايش مى گفت : نگاه كن چگونه دست تكان مى دهم گويى مرا براى وداع آفريده اند. <br />نيازى به مرور آدم هاى دور نيست. شعر بى قرارى براى رفتن، در زندگى <em>حسین پناهی</em> &#8211; كه مى گويند سال گذشته در يكى از همين روزها مرده &#8211; معنى مى شود.  </p>
<p>گذشتن هاى حسين پناهى از همان ماجراى كشك و قند وشلتوك ها آغاز شد، از حوزه علميه گذشت، از خانواده عبور كرد و&#8230; از خود رد شد. <br />تمام اين رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهى، سؤال شده اند. چرا <em>حسین پناهی</em> از حوزه علميه جدا شد و سرگردانى در تهران را آغاز كرد؟ <br />همسر حسين هميشه از رفتارش گلايه داشت. مى گفت پدرم گفت برو همسر اين جوان روحانى شو. اگر دنيا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسين به شهر آمده و ديوانه شده. ديگر من نه دنيا را دارم و نه آخرت. به حسين مى گفتم چرا اين رفتار را مى كنى؟ مى گفت چون گناه شيرين است. <br />زمانى كه حسين در حوزه علميه مشغول به تحصيل بود، يك روز با لباس روحانيت راهى ده خودشان شد. آنجا پيرزنى مقابلش ايستاد و گفت تمام دارايى من يك كوزه روغن است. در اين كوزه يك فضله موش افتاده، تكليف چيست؟ حسين نتوانست به پيرزن كه تنها دارايى اش همان كوزه روغن بود، بگويد بايد روغن را دور بريزد، گفت به اندازه يك قاشق از دور فضله موش برداريد و براى چرب كردن لولاى در استفاده كنيد. بقيه روغن هم براى استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتى كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر يادت است هميشه دوست داشتى براى چكيده كردن ماست كيسه هاى خوب داشته باشى؟ مادر با هيجان پاسخ مثبت داد و حسين بخشى از لباس هايش را به او داد و گفت: اين پارچه را از شهر براى تو خريده ام تا به آرزويت برسى. حسين تا چند ساعت بعد به قطره هاى آب كه از كيسه هاى ماست مى چكيدند خيره ماند و بعد راهى تهران شد&#8230; <br />شيرينى گناه، كيسه هاى ماست، روغن پيرزن و <em>حسین پناهی </em>كه هيچ وقت بازيگر خوبى نبود و خوبتر هم نشد. پاسخ آن سؤال بى جواب، واضح است؟ <br /><font color="#ff0000">گم گشته ام، كجا؟ نديده اى مرا؟</font><br />آه كشيد و گفت: «كارمند به چاى زنده است، هنرمند به تنهايى.» قصه ويرانى <em>حسین پناهی</em> از همين سرخط شروع شد. او بايد تنها مى ماند. تنها تا چند روز پس از مرگ. <br />ممكن است بعضى ها در هنرمند بودن <em>حسین پناهی</em> هنوز شك داشته باشند، اما بى گمان كسى نيست كه همسر او را هنرمند نداند، حتى دوستان صميمى اش! كارمند به چاى زنده است، هنرمند به تنهايى . حسين پناهى اين را گفت و تنها ماند. همسر حسين خيلى فداكار بود. تحمل اخلاق خاص او واقعاً هنر مى خواست. با اين حال، حسين از جايى احساس كرد كه بايد تنها باشد. خانواده اش را خيلى دوست داشت، اما ناچار شد آنها را راهى زادگاهش كند و در تهران تنها شود. حدود ۱۰ سال پيش بود كه همسر حسين با بچه ها برگشت ده و حسين ويرانى را آغاز كرد .  </p>
<p>اما رد اين جدايى را مى شود در شعرهاى او هم پى گرفت و به بن بست رسيد  </p>
<p><font color="#ff0000">مادربزرگ</font>  </p>
<p>گم كرده ام در هياهوى شهر آن نظربند سبز را ‎  </p>
<p>من چشم خورده ام  </p>
<p>من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانيم.  </p>
<p>در واژه ها، دنبال راز تنهايى نگرديد، مسعود جعفرى جوزانى شعر را برايتان معنى مى كند. حسين همسر و فرزندانش را برگرداند ده. مى گفت خودم گم شده ام. آن بازوبند سبزى را كه مادربزرگ به بازويم بسته بود، گم كرده ام. خودم در اين شهرنابود شده ام، چه برسد به خانواده ام. در كل حسين دنبال تنهايى بود. خودش را از همه پنهان مى كرد. آدم وقتى جوياى چيزى باشد، از همه مى برد و مى رود دنبال آن هدف. <br />&#8230; و حسين تنها ماند. در جست و جوى آن سؤال بى جواب، تا چند روز پس از مرگ. يك جمله ذهن را قلقلك مى دهد: كارمند به چاى زنده است، هنرمند به تنهايى  </p>
<p>نازى، نازى مرد  </p>
<p>بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه.  </p>
<p>هيچ وقت، هيچ كس، هيچ جا نبود كه زير چترش برود. تمام عمر را دنبال يك «نازى» گشت. همان كه در شعرهايش يك معشوقه بود. براى جلد كتاب طرح شد اما آدم نشد. نازى نداشته اش را مى شود به نامهاى ديگر هم صدا كرد و جواب نشنيد: آرزو، نياز و&#8230; رؤيا، كه خواب به چشمهايش نمى آمد تا لا اقل در عالم خواب به او برسد. نازى نبود، بود. مى گفت من فقط يك نازى مى خوام. يكى كه منو درك كنه. نفرت داشت از دخترهايى كه نمى فهميدند و مى خواستند به او بفهمانند كه دركش مى كنند. <br />رسول نجفيان، تنهايى هاى <em>حسین پناهی</em> را به خاطر مى آورد و در خاطرات نازى زنده مى شود. <br />هميشه در اين كهكشان راه شيرى دنبال يك نازى مى گشت. كسى كه عاشق باشد و با او از گزند باران هاى سمى روزگار، زير چتر پناه ببرد، اما هرگز نازى نيامد . <br />&#8230; آخ اگر نازى آمده بود. آخ اگر رؤيا، تنها يك نام از دايرة المعارف بى پايان نامها نبود. روز، روز زندگى با نازى كه نبود، گذشت تا روزى كه يك شعر، ديگر رؤيا نبود: &#8230; و اين چنين شد كه ‎ پنجره را بستيم و در آن شب تابستانى ‎ من و نازى با هم مرديم <br /><font color="#ff0000">فصل سقوط</font><br />دغدغه هاى يك فرار، زندگى در قبرستان امامزاده قاسم، يك گل و بهار، دو مرغابى در مه و&#8230; صداى شهرت در اوج بود. در اين سناريو فصل سقوط چگونه آغاز شد؟ <br /><em>حسین پناهی</em> را با نقشهاى هميشه خاصش به ذهن سپرده ايم. خيلى ها حق دارند خيلى سؤال بپرسند تا بلكه راز انزواطلبى <em>حسین پناهی</em> برايشان حل شود. <br />از نانوشتنى ها كه بگذريم، به شنيدنى هاى دوستانش مى رسيم . اگر مى گذاشتند كارش را پيدا كند، امروز از خاطراتش حرف نمى زديم. نمى گويم حسين ايراد نداشت، اما ايرادهايش هم از همان سرخوردگى بود. حسين خيلى دوست داشت كارى بسازد از جريان زندگى يك طلبه جوان . متوليان فرهنگ او را حمايت نكردند، اما از كارهاى معمولى ديگران حمايت مى كردند . اين مسائل البته براى همه پيش مى آيد، با اين حال حسين حساس بود . او مثل ما پوست كلفت نبود. حتى در برخوردهاى روزمره، تحمل نداشت كسانى را كه حس شاعرانه ندارند، كنارش باشند . اين برخوردها، اين بى توجهى ها او را ويران كرد . <br />با حرفهاى رسول نجفيان قانع نشديد؟ حق با شماست، اين انزوا، تنها حاصل عوامل بيرونى نبود. حكايت در خود فرو رفتن <em>حسین پناهی</em> را با زبان مسعود جعفرى جوزانى ادامه مى دهيم ؛ شاعر بود . از بد حادثه ، زمان و مكان شاعر را تحمل نمى كند . شاعرى بود كه از راه شعر گفتن نمى توانست زندگى كند و بيشتر به اين دليل بود كه بازى مى كرد . اين مسائل حسين را رنج مى داد . سرش در عرش سير مى كرد، اما مثل هر آدم ديگرى پايش در گل بود. زندگى او را چسبانده بود به زمين . موقعيت خوبى نداشت كه صرف نوشتن كند . حسين نمى توانست براى نان درآوردن مدح كسى را بگويد . او هميشه اين مشكل را داشت كه مى خواست پرنده باشد، اما به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبيست . <br />&#8230; و بالاخره حرفهاى عبدالله اسفنديارى كه از زمان زندگى پناهى و خانواده اش در آلونك دربند، او را مى شناسد . من مثل برادر بزرگتر حسين بودم . از من حرف شنوى داشت و گاهى سر رفتارهاى عجيب و غريب اش با هم درگيرى داشتيم . خودش را از دوستان قديمى جدا كرد و دوستان جديد هم كه به او به عنوان يك پديده نگاه مى كردند . قديمى ها كه نبودند، جديدها هم كه تنها با او تفريح مى كردند. سرخوردگى ها و دلزدگيها از محيط اطراف و رفتار بد ديگران را هم به اين مسائل اضافه كنيد تا درك كنيد كه دليل سقوط <em>حسین پناهی</em> چه بود . <br />&#8230; و اين فصل سقوط <em>حسین پناهی</em> بود . فصلى كه از ترس سوز كشنده بيرون، حس موفقيت را پشت ديوارها حبس كرد تا در خلوت يك شب تابستانى با نازى نداشته اش بميرد . <br /><font color="#ff0000">دفتر خاطرات</font><br />- حسين معمولاً بى پول بود . يك بار براى تمرين دو مرغابى در مه، تاكسى سوار شديم و از سر جام جم آمديم خيابان فرشته . آن موقع ۲۰۰ تومانى تازه آمده بود و كرايه ما مى شد ۵ تومان . حسين همينطور بى دليل از راننده تاكسى خوشش آمد، ۲۰۰ تومان داد و پياده شديم . رانند گفت صبر كن، بقيه اش را بگير. حسين گفت بقيه اش مال خودت . راننده فكر كرد پول تقلبى داده ايم . حالا حسين هم زده بود زير خنده . راننده عصبانى شده بود كه مسافران تاكسى گفتند پول درست است، گفت مگر شما ديوانه ايد ؟ بعد حسين گفت: مى بينى وقتى آدم مى خواد فردين بازى هم دربياره ، كسى باور نمى كنه. لابد به قيافه مون نمى آيد از اين غلطا بكنيم . <br />- رسول نجفيان:حسين براى بازى در يك گل و بهار مرحوم مقبلى را انتخاب كرده بود. پرسيدم چرا؟ گفت: چون سيب را با پوست مى خورد. <br />- مسعود جعفرى جوزانى: يكروز حسين آمد دفتر و پول لازم داشت . من ۱۵ هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچى دفتر آمد و ۵ هزار تومان وام مى خواست . من واقعاً پول نداشتم كه به او بدهم . بعد ها فهميدم كه حسين قبل از رفتن ۵ هزار تومان از پول خود را به آبدارچى داده . <br />- رسول نجفيان: يكبار با حسين رفتيم حوزه هنرى كه براى كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسين از حوزه پول گرفته بود . آمد بيرون و گفت پولها را نمى خواهم. عصبانى بود و پول ها را پرت كرد داخل جوى آب. آب پول ها را برد و حسين نشست كنار خيابان گريه كرد. <br />- مسعود جعفرى جوزانى: يكى از بزرگترين دلايل انزواى حسين، برخورد بد اطرافيان بود . يادم مى آيد، يكروز گريه مى كرد و فرو ريخته بود. يكى از مسؤولان صدا و سيما در آن زمان توهين بدى به او كرده بود . گفتم ايرادى نداره، من يك طرح دارم كه تو نقش اولش هستى . گفت آقا من چشمام روشنه يا موهام بوره . به خودش مى گفت هلوى چروكيده . سايه خيال را برايش نوشتم كه با آن ديپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستى هم ۸۰درصد بخاطر رضايت <em>حسین پناهی</em> ساخته شد . <br />- مسعود جعفرى جوزانى: سال ،۱۹۹۸ وقتى تيم ايران، استراليا را برد و به جام جهانى رفت، ما همه يك جا جمع شده بوديم و بازى را تماشا مى كرديم . آن زمان تمام دارايى حسين ۱۰۰ هزار تومان بود . در هيجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هر كس از راه رسيد، بخشيد . <br />- رسول نجفيان : حسين فوق العاده حساس بود. دوبار در ترافيك وقتى ديد كسانى كه از آنها بدش مى آيد، خودرويى مثل خودروى او دارند ، دستى را كشيد، پياده شد و رفت . آن روز ها رانندگى من هم خوب نبود و با بدبختى خودروى حسين را مى بردم جايى تا بعد بيايد و ببرد . <br />- رسول نجفيان : تحمل مجالس شب شعر براى حسين دشوار بود. فضاى اين جلسه ها برايش مسخره بود. حرفها و خنده هاى او باعث شد تا ۲ بار ما را از جلسه ها بيرون كنند . <br />- رسول نجفيان: هميشه از قيافه خودش ناراضى بود. مى گفت من يك فتوكپى خراب شده ام از خودم . انگار خداوند وقت پرينت گرفتن دستگاهش خراب شده . <em>.»</em><br />- مسعود جعفرى جوزانى: رنج ديگران آزارش مى داد و به راحتى گريه مى كرد. بخصوص براى جوانانى كه دوره اش مى كردند. قلب بزرگى داشت و مى خواست دنيا را عارفانه كند اما اين توان در او نبود . به همين دليل در كنج خانه به انزوا كشيده شد . من هميشه مى گفتم حسين، از كنج خانه كه نمى شود دنيا را تغيير داد . اين شعارهاى پيش پا افتاده، فقط براى به حركت درآوردن او بود . <br />- عبدالله اسفنديارى: سر يك فيلم كه لب مرز ساخته شد، حسين تمام اوقات بيكارى اش را در بازار لباس فروشان به دستفروش مى گذراند . وقتى پروژه تمام شد، حسين تمام لباس هايى را كه خريده بود، بار وانت كرد و فرستاد روستايشان . <br />- مسعود جعفرى جوزانى: «سال ،۱۳۶۲ وقتى برادر و برادر زاده ام در دريا غرق شدند ، حسين ۴۰ روز پيش من ماند و شب ها برايم آواز مى خواند تا آرام بگيرم . <br />- عبدالله اسفنديارى: حسين عادت داشت استكان و نعلبكى چاى را نشسته بگذارد. از اينكه استكان و نعلبكى، پس از مدتى به هم مى چسبيدند خوشش مى آمد . يادم مى آيد يك روز راننده رفته بود دنبالش تابيايد سر تمرين يك سريال . حسين رفته بود حاضر شود و راننده هم از سر دلسوزى در اين فرصت تمام استكان و نعلبكى ها را شسته بود . حسين آنقدر ناراحت شده بود كه ديگر نمى خواست كار كند . <br />رسول نجفيان: آخرين بار، حسين را ۲ ماه قبل از فوتش، در برنامه خودم در شبكه جام جم ديدم . گفتم حسين جان، ماما فاطى &#8211; مادر خودم كه حسين خيلى دوستش داشت &#8211; مرد و تو نيامدى مجلس ختم . گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمى ره . آن شب حس كردم اين آخرين ديالوگ من و حسين است و بود . <br /><font color="#ff0000">روز شمار مرگ</font><br />۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استوديوى دارينوش و ضبط صدا براى تكميل آخرين قطعه كاست سلام، خداحافظ. <br />۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسى غير از خريد دو بسته سيگار از بقال محل، چيز ديگرى ازاو نمى داند. <br />۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزى كه مى گويند <em>حسین پناهی</em> حدوداً در آن مرده است. <br />۱۵ مرداد ۱۳۸۳: <em>حسین پناهی</em> از بقال محل دو بسته سيگار نخريد. <br />۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه يك مرده قطع نمى شود. <br />۱۷: مرداد ۱۳۸۳: عاقبت <em>حسین پناهی</em> كشف شد. <br /><font color="#ff0000"><em>حسین پناهی</em> مرد</font><br />شنبه، ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ &#8211; تا ساعت ۱۲ شب، همه چيز مثل هميشه بود. چه كسى جرأت كرده ساعت دوازده شب زنگ تلفن همراه چهره هاى سرشناس شهر را به صدا در آورد؟! طى چند دقيقه، نامى آشنا در گوش هاى معروف فرورفت: حسين مرد . <br />چه گندى زدى حسين بوى تعفن كه به مشام مى رسد، زبان ناخود آگاه به حركت مى افتد. <br />جمله اول پاراگراف از دهان رسول نجفيان بيرون آمد . امروز نه ؟ سه سال پيش در ۱۷ مردادى كه بى تفاوت به سوى صبح مى رفت . از صبح روز ۱۷ مرداد، بوى تعفن محل را برداشته بود. مردم زير كانال هاى آب را مى گشتند كه لاشه گربه پيدا كنند و نگو كه <em>حسین پناهی</em> مرده است . اين حرفهاى رسول نجفيان است . يكى از دوستان سابق &#8221; بهزاد &#8221; كه همراه داوود ميرباقرى، حسين را قبل از فرورفتن در خاك ديد گفت : من در زمان جنگ جسد زياد ديده ام اما چهره حسين هرگز از ذهنم پاك نمى شود . <br />چه مهمانى با شكوهى داشت، <em>حسین پناهی </em>. همسايه ها به مرده اش حسادت مى كردند كه تمام چهره هاى آشنا ى شهر براى ديدنش ساعت ۳ صبح در كوچه سر پا ايستاده بودند . براى مسعود جعفرى جوزانى هم همه چيز با يك تلفن آغاز شد .  </p>
<p>رسول نجفيان با من تماس گرفت و گفت حسينت رفت . من آن روزها منتظر ديدن حسين بعد از ۲ سال بودم . دو روز قبل از مرگش بود كه احمد رمضان زاده آمد دفتر و گفت حسين مى خواد تو را ببينه. گفتم مگر مرده ، بياد ببينه . گفت : خودش مى گه مى خوام يك دسته گل بگيرم و با يك لب پرلبخند بيام . به شوخى گفتم بهش بگو سبد ميوه اش هنوز رو ميزه . احمد گفت خودش گفته تا ۳ روز ديگه میاد .  </p>
<p>به چهار روزى فكر مى كنم كه حسين در اتاقش تنها مرده بود. آن چهار روز من چه مى كردم؟ <br />رسم رفاقت اين نبود . بايد خودمان را سرزنش كنيم. بايد مى رفتيم خانه اش، در را باز مى كرديم و او را به زور از انزوا خارج مى كرديم. او خودش مشكلات را تشديد كرد اما ما هم رفقاى خوبى نبوديم .  </p>
<p>به آن ۳ روز ديگر فكر مى كنم . هنوز آن ۳ روز تمام نشده . داوود ميرباقرى، مريم كاظمى، مجتبى اقدامى، پرويز پرستويى، خسرو شكيبايى و غيره چطور؟ نشد، نشد كه بپرسيم <br />مرگ هم بازى بود <br />او مرگ خود را بازى مى كرد. حكايت همان حكايت شعر مرداد و مرگ با نازى در يك شب تابستانى است . <em>حسین پناهی</em>، نادانسته مرگش را بازى مى كرد .  </p>
<p>باز هم خاطرات تلخ يك شب تابستانى جسد حسين را نشسته بين تخت و عسلى پيدا كرديم . جسد وضعيت ناگوارى پيدا كرده بود و بوى غيرقابل تحملى هم خانه را برداشته بود . پزشكى قانونى گفت : آن ملافه را بردار و بينداز روى جسد . جسد نشسته حسين زير ملافه رنگى برايم آشنا آمد . من اين صحنه را از او قبلاً ديده بودم. هميشه مى گفت سردمه، سردمه. بله، حسين زير ملافه نشستن ها را در دو مرغابى در مه، در به سبك آمريكايى و سايه خيال بازى كرده بود <br />حسين پناهى تلخ، تلخ بود . به قول خودش  </p>
<p>مثل يك خارك سبز سردمه و مى دونم هيچ زمانى ديگه خرما نمى شم .  </p>
<p>با اين حال طنز، بخشى از زندگى او بود . آخرين شوخى را دوستان نزديك به خاطر دارند . يك طنز تلخ ، لحظه اى قبل از وداع ابدى . يك كلمه، با اين صدا : آه وقتى زيپ كيسه را كشيدیم بالا صداى آه از سينه حسين خالى شد . آه ، به جاى خداحافظى ؛ اين آخرين كلام <em>حسین پناهی</em> بود. <br />وصيت نامه، خودش <br />دزدان مادربزرگ، سايه خيال، روزى روزگارى، آژانس دوستى و&#8230; چرا هميشه حسين پناهى نقش آدم هاى ساده لوح را بازى مى كرد؟ او را در گفت وگويى تلويزيونى به خاطر نمى آوريد كه گفت : پس از مرگم، خواهرم اين راز را برملا مى كند اين هم حكايت همان طنز تلخ زندگى پناهى است . اگر دوستان نزديكش را ديديد، هرگز در جست وجوى اين يك سؤال بى جواب نباشيد . رسول نجفيان در پاسخ اين سؤال مى خندد و بعد مى گويد : براى من هم سؤال بود . پرسيدم و حسين گفت : رسول جان جدى نگير، مردم را سر كار گذاشتم . <br />صورت جدى تر مسأله ، حرف هاى مسعود جعفرى جوزانى است : وصيت نامه متعلق به كسانى است كه دارايى دارند . حسين كه دارايى نداشت . وصيت نامه او جز آثار و كارهايش چيزى نيست <br />وصيت هاى <em>حسین پناهی</em> را خوانده ايد؟ <br /><font color="#ff0000">پايان سرگذشت</font>  </p>
<p><font face="Times New Roman" size="4"><strong>چه ميهمانان بى دردسرى هستند مردگان</strong></font>  </p>
<p><font face="Times New Roman" size="4"><strong>‎ نه به دستى ظرفى را چرك مى كنند </strong></font> </p>
<p><font face="Times New Roman" size="4"><strong>نه به حرفى دلى را آلوده ‎ </strong></font> </p>
<p><font face="Times New Roman" size="4"><strong>تنها به شمعى قانعند</strong></font>  </p>
<p><font face="Times New Roman" color="#ff0000" size="4"><strong>‎ و اندكى سكوت</strong></font>  </p>
<p><strong><font face="Times New Roman" size="4">. <br /></font><font color="#ff0000">اندكى سكوت كنيد . به احترام <em>حسین پناهی</em> كه هميشه بود &#8230; نبود .</font></strong> اندكى سكوت كنيد و بعد اگر مجالى ماند، به سرنوشت او فكر كنيد . سرگذشت كسى كه هيچ كس نبود‎  </p>
<p>و هميشه گريه مى كرد . <br />پس خاتمه مى دهيم سرگذشت مردى را كه كودك ماند و هرگز كودكى نكرد .  </p>
<p>گوش كن، هنوز صدايش مى آيد  </p>
<p><font face="Times New Roman" size="3"><strong>از شوق به هوا مى پرم چون كودكيم و خوشحال كه هنوز معماى سبزى رودخانه</strong></font>  </p>
<p><font face="Times New Roman" size="3"><strong>از دور</strong></font>  </p>
<p><font face="Times New Roman" size="3"><strong>‎ برايم حل نشده است‎ </strong></font> </p>
<p><font face="Times New Roman" size="3"><strong>آرى از شوق به هوا مى پرم </strong></font> </p>
<p><font face="Times New Roman" size="3"><strong>‎ و خوب مى دانم سال هاست كه مرده ام</strong></font>  </p>
<p>اندكى سكوت  </p>
<p>او قانع است ، حتى بدون شمع  </p>
<p>و آيا در بهشت است اكنون؟؟؟</p>
<p><font face="Times New Roman" color="#0080ff" size="3"><strong>به بهشت نمي روم اگر مادر آنجا نباشد..!</strong></font></p>
<p><em>ما بدهكاريم <br />به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند <br />معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟ <br />و نگفتيم <br />چونكه مرداد <br />گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است</em>  </p>
<p><em><strong>اول آخـــــــر یـــــــار</strong></em>  </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>منبع:<br /><a title="http://blog.360.yahoo.com/blog-peqOF6Y3eq0Kwg_nnWdp7w--?cq=1&amp;p=609&amp;n=28500" href="http://blog.360.yahoo.com/blog-peqOF6Y3eq0Kwg_nnWdp7w--?cq=1&amp;p=609&amp;n=28500">http://blog.360.yahoo.com/blog-peqOF6Y3eq0Kwg_nnWdp7w&#8211;?cq=1&amp;p=609&amp;n=28500</a><br />با اندكي تلخيص</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/30/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/30/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/30/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=30&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/08/02/%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%aa-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%be%d9%86%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGrUAXxHKI/AAAAAAAAABM/M2DO4IZa79g/s320/b4e1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>همیشه&#8230;</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/12/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/12/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 13:24:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر و ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/12/</guid>
		<description><![CDATA[ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را  ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم . غافل ازينکه خوبها آسان مي آيند، بي رنگ مي مانند و  بي صدا مي روند
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=12&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl" align="right"><font size="4"><strong>ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را  ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم . غافل ازينکه خوبها آسان مي آيند، بي رنگ مي مانند و  بي صدا مي روند</strong></font></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/12/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/12/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/12/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=12&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/12/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ورود به وردپرس</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/11/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/11/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 11:48:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر و ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/11/</guid>
		<description><![CDATA[خوش آمدم<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=11&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right"><font size="5"><a href="http://skyoracle.files.wordpress.com/2007/07/5897274-md.jpg"><img src="http://skyoracle.files.wordpress.com/2007/07/5897274-md-thumb.jpg" alt="5897274-md" height="159" /></a> </font></p>
<p align="right"><font size="5">سرنوشت من و این کاغذ<br />
به چشمهای تو بسته بود<br />
و  اندوه در انزوای طولانی<br />
یادآور دستهای تو و گریه های من<br />
می خواستم از دیوار  عبور کنم<br />
و خودم را درسایه هات پیداکنم<br />
اما صدای تو دور بود و<br />
من قربانی  دیوارهای خودم بودم<br />
می خواستم شکلی در افق باشم<br />
تابلویی بر دیواری تنها<br />
در  سکوت خود با دهانم شکستم<br />
چشمی شدم خیره بر </font><font color="#0080ff">صفحه ی  دیجیتالی</font>
</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right"><font color="#0080ff" size="4">با سلامی دوباره بر وبلاگ ، قلم رو از  اینجا شروع می کنم.. </font></p>
<p align="right"><font size="4">همراه وردپرس بلاگ </font><a href="http://skyoracle.blogspot.com/"><font size="4">افسانه ای بر باد در  بلاگر</font></a><font size="4"> نیز آپدیت می شود</font></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/11/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/11/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/11/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=11&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/31/11/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://skyoracle.files.wordpress.com/2007/07/5897274-md-thumb.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">5897274-md</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پدر جعبه خالي نيست&#8230;!</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/28/%d9%be%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%8a-%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/28/%d9%be%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%8a-%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jul 2007 15:13:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/28/%d9%be%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%8a-%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[پدر، دخترک ۵ ساله را تشر زده بود که چرا کاغذ کادوی طلا يی ِ گران قيمت را خراب کرده است  
.  
وضع مالی اش خوب نبود و هزينه های زندگی کلافه اش می کرد  
.  
دخترک که جعبه ی کادو پيچ شده را به او داد ، از رفتار ِ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=29&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right"><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>پدر</strong><strong>،</strong><strong> دخترک </strong><strong>۵</strong><strong> ساله را تشر زده بود که</strong><strong> </strong><strong>چرا کاغذ کادوی طلا</strong><strong> </strong><strong>يی</strong><strong> ِ</strong><strong> گران قيمت را خراب کرده است</strong><strong></strong></font>  </p>
<p align="right"><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>.</strong><strong></strong></font>  </p>
<p align="right"><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>وضع مالی اش خوب نبود و هزينه</strong><strong> </strong><strong>های زندگی کلا</strong><strong>فه اش می کرد</strong><strong></strong></font>  </p>
<p align="right"><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>.</strong><strong></strong></font>  </p>
<p align="right"><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>دخترک که جعبه ی کادو پيچ شده را به او داد </strong><strong>، </strong><strong>از رفتار</strong><strong> ِ</strong><strong> تندش</strong><strong> </strong><strong>شرمنده شد</strong><strong></strong></font>  </p>
<p align="right"><font size="3"></font><font face="Times New Roman"><strong>اما وقتی آن را باز کرد و چيزی در آن نيافت با اخم رو به دخترش کرد و گفت</strong><strong>: </strong><strong>هنوز نمی دانی وقتی </strong></font><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>هديه ای به کسی می دهی انتظار دارد چيزی در آن پيدا کند؟</strong><strong></strong></font>  </p>
<p align="right"><font face="Times New Roman"></font><font size="3"><strong>اشک در</strong><strong> </strong><strong>چشمان دخترک جمع شد</strong><strong> ، گفت</strong><strong>: اما پدر</strong><strong>،</strong><strong> جعبه که خالی نيست</strong></font>  </p>
<p align="right"><strong><font face="Times New Roman" size="3"></font></strong></p>
<p><font size="3"><strong>
<p align="right"><font face="Times New Roman"></font></p>
<p align="right"><font face="Times New Roman">پر از</font><font color="#f11b3a"> بوسه های من</font></p>
<p></strong></font><font face="Times New Roman"><strong> است</strong></font>
<p align="right"><font size="1">منبع:</font></p>
<p align="right"><a title="http://blog.360.yahoo.com/blog-755WP7Qjfrwqq9qhkQDT8jEN3Gl74A--?cq=1&amp;p=3438" href="http://blog.360.yahoo.com/blog-755WP7Qjfrwqq9qhkQDT8jEN3Gl74A--?cq=1&amp;p=3438"><font size="1">http://blog.360.yahoo.com/blog-755WP7Qjfrwqq9qhkQDT8jEN3Gl74A&#8211;?cq=1&amp;p=3438</font></a></p>
<p align="right"><strong><br /></strong></p>
<div class="wlWriterSmartContent" style="display:inline;margin:0;padding:0;">Technorati Tags: <a href="http://technorati.com/tags/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86" rel="tag">داستان</a></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/29/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/29/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/29/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=29&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/28/%d9%be%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%8a-%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نيچه ، حقيقت ، هنر و زندگي</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 11:02:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/</guid>
		<description><![CDATA[
هنر داريم تا حقيقت ما را نابود نكند.&#8221; اين جمله نيچه مانند بسياري از گفته هاي او در گوش ما طنيني غريب دارد. نيچه، فيلسوف كسي را مي داند كه سخن نابهنگام مي گويد. آن كه اقوال مشهور و متعارف مي گويد، هر چه بگويد در مقام فيلسوف سخن نمي گويد. چرا اگر هنر نبود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=28&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGztAXxHLI/AAAAAAAAABU/QDGPMVfCYPw/s1600-h/a50e.jpg"><img style="display:block;text-align:center;cursor:pointer;margin:0 auto 10px;" src="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGztAXxHLI/AAAAAAAAABU/QDGPMVfCYPw/s320/a50e.jpg" alt="" border="0" /></a><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span><strong><br /></strong></span></span></span>
<div style="text-align:right;"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span><strong>هنر داريم تا حقيقت ما را نابود نكند</strong>.&#8221; اين جمله نيچه مانند بسياري از گفته هاي او در گوش ما طنيني غريب دارد. نيچه، فيلسوف كسي را مي داند كه سخن نابهنگام مي گويد. آن كه اقوال مشهور و متعارف مي گويد، هر چه بگويد در مقام فيلسوف سخن نمي گويد. چرا اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مي كرد؟ هنر چيست؟ <strong>حقيقت چيست؟</strong> اين قول كه حقيقت مي تواند به نابودي ما بينجامد، قولي نابهنگام است . سخن از حقيقت و تعريف حقيقت را سابقه اي لااقل به درازاي تاريخ متافيزيك غربي است. اما در جمله نيچه نسبتي بين <strong>حقيقت، هنر و زندگي</strong> برقرار است. نسبتي كه از مهمترين دلمشغولي هاي نيچه در تمامي عمر انديشه ورزي اوست. به همين جهت است كه نيچه را مي توان در عين حال هم فيلسوف زندگي و هم فيلسوف هنر و هم فيلسوف حقيقت دانست. البته نسبت نيچه با زندگي و هنر نسبتي ايجابي و با حقيقت نسبتي سلبي است. او دشمن حقيقت است كما اينكه مدافع سرسخت زندگي است. حقيقت را معارض زندگي مي بيند و هنر را اميدبخش و نجات دهنده زندگي و بهترين انگيزه براي زندگي&#8230; سخنان عجيبي است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span> چرا نيچه دشمن حقيقت است؟</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span> معمولاً به انسانهاي مغرض، منفعت طلب، گمراه و معاند ، دشمن حقيقت گفته مي شود. آيا مي توان نيچه را از زمره چنين افرادي دانست؟ نيچه به هيچ عنوان متصف به چنين صفاتي نيست. او يك متفكر است و آثار او گواه آشكار اين ادعاست و مقام تفكر، مقام گذشت از غرض و منفعت طلبي و عناد است. آنچه مسلم است «دريافت» نيچه به عنوان يك فيلسوف از حقيقت و تاريخ حقيقت است. او دريافته است كه تاكنون <strong>دروغ حقيقت</strong> ناميده شده است، و خود را اولين كسي مي داند كه حقيقت را كشف كرده است، يعني دروغ را به صورت دروغ <strong>حس كرده است</strong>. نيچه به ما مي گويد كه از همان ابتداي زندگي مسئله نسبت هنر و حقيقت را جدي گرفته است و در مواجهه با مخالفت هنر و حقيقت خوفي مقدس در دل خويش احساس مي كند. حقيقت به انسانها زيان مي رساند زيرا زشت است چرا حقيقت دروغ، زشت و مخالف با زندگي و هنر است؟ </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>به نظر نيچه مفهوم متعالي و جهان حقيقي به اين جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهاني را كه هستي دارد، از ارزش محروم كند، تا براي واقعيت اين جهاني (زميني) هيچ هدف و وظيفه اي باقي نماند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آنچه اصيل است زندگي است. همه چيز بايد در خدمت زندگي باشد و هر آنچه ضد زندگي است حتي اگر حقيقت باشد زشت و ناروا است. اما زندگي چيست؟آيا منظور نيچه زيستن به هر قيمتي است؟ آيا با پستي و زبوني سعي در ادامه حيات دادن مورد نظر اوست؟ اگر اينگونه بود سخن از انحطاط و تعالي كه به كرات به آن اشاره مي كند بي معنا مي بود. زندگي اصل و اساس است، اما زندگي منحط ارزش زيستن ندارد. نيچه را به درستي مي توان صاحب نظر در آسيب شناسي فرهنگي نيز دانست. كسي كه كوشيده عوامل انحطاط و زبوني تاريخي و فرهنگي غربي را(با تأكيد بر فرهنگ آلماني عصر خويش) باز شناسد.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>بايد از انحطاط رهيد و جهان را به گونه اي ديد كه قابل زيستن باشد. زيستني در كمال نشاط و در اوج كمال و اين امر هنگامي ميسر خواهد بود كه زندگي اساس و پايه هر ارزشي باشد و ملاك و ميزان ارزشها گردد و نه بالعكس. هنگامي كه عقل و اخلاق به تعريف زندگي و تعيين ملاك و ميزان براي آن بپردازند، زندگي مي پژمرد و نفي مي شود و جهان غيرقابل تحمل مي گردد. زيرا عقل از دريافت حقيقت زندگي كه عين سيلان و بالندگي است ناتوان است، چرا كه به آنچه مي انديشد ثبات مي بخشد و اين يعني نفي زندگي. بر اخلاق نيز كه مبتني بر عقل است همين حكم صادق است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>به نظر نيچه <em>به جاي آنكه زندگي در خدمت عقل باشد بايد عقل در خدمت زندگي قرار گيرد</em> و زندگي يعني فزوني و شور و شعف و سرمستي و از خودبيخودي و آنگاه در پرتو اين شور و نشاط و بيخودي، به روزمرگي سامان دادن. به همين جهت است كه نيچه به آيين ديونيسوس توجه دارد، يعني تأييد زندگي حتي در شگرف ترين و سخت ترين مسائل آن.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>اگر نيچه عقل را در خدمت زندگي مي خواهد اين البته بدان معنا نيست كه عقل بايد اسير احساسات باشد و احساسات بايد بر زندگي غلبه داشته باشد. نيچه در برخي مواضع و بخصوص در نقد موسيقي واگنر به احساساتي بودن و اصالت دادن به احساسات سخت مي تازد و حتي مغلوب احساسات گرديدن را نشانه اي از انحطاط مي داند. به نظر او حتي اگر هنر را از جنبه تمتع از لذايذ دنيوي بنگريم و بدان به عنوان وسيله اي براي كسب لذت نگاه كنيم، به انحطاط دچار خواهيم شد و اين وضعي است كه در قرن هيجدهم پيش آمده است. به همين دليل هنر واگنر را بيمار مي شمارد و سرشت متشنج كننده عواطف اين هنر و ايجاد هيجانات شديد توسط آن را نمايانگر بيماري مي داند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آنچه زندگي را ممكن و قابل تحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همه رنجها و مشقت هايش تنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>به هنر محتاجيم تا بتوانيم زندگي كنيم. <strong>هنر بزرگترين انگيزه زندگي است.</strong> هنر و فقط هنر وسيله مهمي براي ممكن ساختن زندگي است، اغواي مهمي در جهت زندگي است، محرك بزرگ زندگي. <strong>هنر برترين نيروي مخالف كل اراده به انكار زندگي است.</strong> به عبارت ديگر هنر در مقابل انديشه هاي ضد حياتي مسيحي، بودايي و به طور كلي نيست انگارانه، زندگي را معنا مي بخشد. هنر نجات بخش انساني است كه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي را مي بيند و نيز نجات بخش انسان اهل عمل است كه مي خواهد علاوه بر ملاحظه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي آن را زندگي كند. به طور كلي نيچه اراده به نمود، خيال، شدن و تغيير را ژرفتر و متافيزيكي تر از اراده به حقيقت مي داند و بنابر اين هنر را برتر از حقيقت مي نشاند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>و اما پرسش مهمي كه همچنان باقي است اين است كه آيا نيچه با تلقي خاصي كه از حقيقت دارد يعني آن را وجهه نظر، دروغ، جعل و اراده به قدرت، مي داند از تلقي رايج و متعارف از حقيقت كه در طول تاريخ مابعدالطبيعه بسط پيدا كرده است نيز گذشت حاصل كرده است؟ آيا نيچه متعرض پرسش از ذات حقيقت شده است؟ حقيقت در تاريخ متافيزيك غربي به مطابقت ميان ذهن و عين تأويل شده است و به عبارت ديگر حقيقت به صدق تنزل پيدا كرده است ولي نيچه حقيقت را دروغ (مخالف صدق) مي داند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>همواره انسانها آنچه را يافته اند عين حقيقت انگاشته اند و حقيقت را نيز مطابقت بين يافت خويش و عين خارجي دانسته اند. نيچه نشان داده است كه يافت ما صرفاً مبتني بر وجهه نظر ماست و لذا مطابقي در عالم خارج ندارد و همين معنا حقيقت را دروغ مي داند. اما با اين همه نيچه همچنان در محدوده همان تلقي متافيزيكي از حقيقت باقي است و از ذات حقيقت پرسش نمي كند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>پرسش از ذات حقيقت را تنها با گذشت از مابعدالطبيعه مي توان مطرح كرد. گذشت از مابعدالطبيعه هنگامي حاصل مي شود كه مفاهيمي كه اساس انديشه مابعدالطبيعي است به عيار نقد سنجيده شود. البته نيچه بسياري از اين مفاهيم را جسورانه مورد نقادي قرار داده است، اما هنوز از مابعدالطبيعه نگذشته و برآن غلبه نكرده است. نيچه كه مفاهيم حقيقت، عقل، سوژه، عليت، جوهر و &#8230; را نقد كرده است چرا هنوز در قلمرو مابعدالطبيعه قرار دارد؟</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>نيچه تلقي فيلسوفان از انسان به مثابه حيوان ناطق و فاعل شناسا را نقد و رد كرده است. از طرف ديگر به نقد شناسايي و نيز شناخت شناسي پرداخته و بر متناهي بودن شناسايي آدمي و عدم كفايت آن براي زندگي صحه گذاشته و نيز تلقي متعارف نسبت به حقيقت را نقد كرده و حقيقت را خطا دانسته است، اما با همه نقدهايي كه بر اين مفاهيم بسيار اساسي متافيزيكي وارد كرده است، همچنان در محدوده متافيزيك باقي است، زيرا به نسبت بين حقيقت، هستي، ذات آدمي، شناخت هستي آدمي و خطا تعرض نكرده است و البته تعرض به چنين نسبتي مستلزم گذشت از متافيزيك و بلكه عين آن است. نيچه در آستانه دروازه گذشت از متافيزيك غربي قرار دارد.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>نقد اينجانب:</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>بي شك هنر يكي از ريشه هاي تكاملي خلق بشر بوده و هست.. فطرت بشري كمال طلب و دنبال زيبايي است.. اما نيچه در افكارش كه يكي از افكار نمادين و مشهور بشريست هنر را جزيي و شايد بالطبع، نوعي از حقيقت ميداند.. كه در عين حال حقيقت را منقضي نموده و سرشت انساني را سراپا هنر معرفي نموده..</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>در ديدگاه اوليه موافقان اين نظريات گونه هاي دراماتيك و احساسي از مفاهيم بنيادين نظريه نيچه را تحسين مي كنند و قضا بر احساس و درك حسيات دروني انسان قلمداد ميشود.. شايسته است بدانيم در كالبد شكافي شخصيتي،نيچه فردي مطلق گرا نيست و تاويل نيچه از مفهوم فرديت و ‌«من‌» و ‌«منيت‌» را ميتوان از مناطر گوناگون مورد بحث قرار داد. گاهی منظور نيچه از فرديت مفهومی است كه در برابر ‌«تنوع‌» قرار ميدهد و گاهی دركی تفسير گرايانه است كه در برابر پوزيتيويسم قرار ميدهد. اما مسئله اساسی او نفی حقيقت مطلق است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>يك سوال</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>انسان چگونه آن ميشود كه هست؟</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آخرين كتاب نيچه كه حاصل تاملات و بازنگری انديشه‌ها و فشرده همه آموزه‌های اوست ‌«ئكه هومو‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) ‌«اين است انسان‌» نام دارد. ‌«ئكه هومو‌» تحليل زندگی نيچه و كوششی در راه خودشناسی و خوديابی و شيوه آن است. در اين كتاب نيچه به توصيف و تحليل شرايطی می‌پردازد كه به پرورش و ساختن يك متفكر و فيلسوف منجر ميشود. نيچه خود را با سقراط و افلاطون مقايسه می‌كند تا بتواند پرسش مركزی كتاب خود يعنی شكافتن چگونگی خلق يك متفكر را توضيح دهد. هدف نيچه از اين مقايسه آن است كه راه غلبه انسان بر خود خويشتن را نشان دهد. او در جستجوی فراروياندن انسان به مرزهايی فراسوی خود و فراسوی ارزشهای دينی و سنتی حاكم است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>بايد تصريح كرد كه در اين رويكرد نويسنده هرگز نشانی از تواضع و فروتنی نمی‌توان ديد. او آشكارا خود را ‌«يك فيلسوف بزرگ‌» می‌نامد و اصولا فروتنی را همچون ارسطو رويكردی نابخردانه و نشانه فقدان اعتماد بنفس آدمی می‌شمرد. </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>در بسط دوم شخصيتي ،مخالفان نيچه قرار دارند كه كتابهاي كثيري چون &#8220;در شناخت نيچه&#8221; از آلماني ها كه فصاحتي خاص در بيان و تشريح زيبايي معنوي در مشرق زمين را مورد نقد قرار داده اند ديده مي شود&#8230; </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>يكي از موارد خورده گيري بر اين فيلسوف بزرگ شايد ارائه ي كارنامه اي پر از سنت نقد فرهنگي (كولتوركريتيتيك) باشد كه مضمون آن نقد &#8220;زوال ارزش ها&#8221; در غرب و انحطاط فرهنگ و اين موارد است (با نمادهايي نظير ارنست يونگر، اسوالد اشپنگلر، ارتگايى گاسه، ياسپرس، خود نيچه و ديگران&#8230;) با غرب ستيزى، يا همان احساس دوگانه به غرب، در جهان سوم نيز تطابق تام دارد و اهالى دلسوز و پاسداران فرهنگي هرگز از آن دور نبوده اند. برخى اصطلاحات ژارگون يا زبان زرگرى اين نوع ارتجاع فرهنگى عبارتند از &#8220;وجود&#8221;، &#8220;دلهره&#8221;، &#8220;طريق دل&#8221; و &#8220;عقل حساب گر&#8221; و غيره، اما خلط كردن نقد راديكال سنت هاى فلسفى- انتقادى غرب، از كانت و نيچه گرفته تا مكتب فرانكفورت، با آه و ناله سردادن بر سر &#8220;خشونت و كورى&#8221; عقل و دلتنگى براى &#8220;منطق دل&#8221;و &#8220;دل گذاري&#8221;، ريشه در عدم درك اين نكته حياتى دارد كه نظريه انتقادى به هيچ رو نه در پى ستيز با عقل و رجعت به امر غيرعقلانى، بلكه تبيين اين واقعيت است كه عقل هنوز به قدر كافى عقلانى نيست!!!!!!، سنت انتقادى امروز معطوف به &#8220;عقلانى كردن عقل&#8221; است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>ماخد نقد برخي آثار نيچه:</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1872: زايش تراژدي </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1873: تاملات نابهنگام I: ديويد اشتراوس</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1874: تاملات نابهنگام II</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>تاملات نابهنگام III</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1876: تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرويت</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1878: انساني بسيار انساني</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1879: گزيده ي آرا و اندرزها</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آواره و سايه اش </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1880: نگارش سپيده دم </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1881: نگارش دانش شاد</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1887: تبارشناسي اخلاق </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1888: قضيه ي واگنر </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>شامگاه بتان </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>دجال و آنك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;">منبع:</span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"> <a href="http://www.karajneed.com/">www.karajneed.com</a></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;">نويسنده: خانم شاه كرمي</span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;">نقد و  تصرف و گردآوري: خودم</span></span></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/28/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/28/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=28&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGztAXxHLI/AAAAAAAAABU/QDGPMVfCYPw/s320/a50e.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>دل داده ام بر باد</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/21/5/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/21/5/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jul 2007 09:37:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر و ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/21/5/</guid>
		<description><![CDATA[
&#160;
دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از ليلي، شيرين‌تر از فرهاد
اي عشق، از آتش اصل و نسب داري
از تيره‌ی دودي، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد
هفتاد پشت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=5&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right"><img src="http://skyoracle.files.wordpress.com/2007/07/6164897-md.jpg?w=420&#038;h=253" alt="دل داده ام بر باد" height="253" width="420" /></p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right"><strong>دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد<br />
مجنون‌تر از ليلي، شيرين‌تر از فرهاد<br />
اي عشق، از آتش اصل و نسب داري<br />
از تيره‌ی دودي، از دودمان باد<br />
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر<br />
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد<br />
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران<br />
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد<br />
هفتاد پشت ما، از نسل غم بودند<br />
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد</strong>
</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right"><strong>از خاک ما در باد، بوي تو مي‌آيد<br />
تنها تو مي‌ماني، ما مي‌رويم از ياد</strong>
</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right"><strong>قیصر امین‌پور</strong></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/5/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/5/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/5/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=5&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/21/5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://skyoracle.files.wordpress.com/2007/07/6164897-md.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">دل داده ام بر باد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من به پایان دگر نیندیشم</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/06/27/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%af%d8%b1-%d9%86%db%8c%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%85/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/06/27/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%af%d8%b1-%d9%86%db%8c%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Jun 2007 18:49:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/06/27/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%af%d8%b1-%d9%86%db%8c%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[ 
این حکایت را بخوانید:&#8220;روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=27&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://bp1.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RoKq1DB9cQI/AAAAAAAAABE/RjZUnpFkRQk/s1600-h/goodbye.jpg"><img style="display:block;cursor:pointer;text-align:center;margin:0 auto 10px;" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RoKq1DB9cQI/AAAAAAAAABE/RjZUnpFkRQk/s320/goodbye.jpg" border="0"/></a><br /> 
<div style="text-align:right;"><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">این حکایت را بخوانید:</span></span><br /><span style="font-size:130%;">&#8220;روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.</span><br /><span style="font-size:130%;">در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قویتر می شدم !</span><br /><span style="font-size:130%;">در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.</span><br /><span style="font-size:130%;">کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است !&#8221;</span></p>
<p><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">قضیه ی ما هم تقریبا مثل همین حکایته.. با اینکه امشب یکی از مهمترین شب ها برای من حساب میشه اما اصلا به اون اهمیت نمی دم&#8230; </span></span></p>
<p><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">اعتراف میکنم که اشتباه کردم&#8230; شکست خوردم.. اما نا امید نیستم و پلهای پشت سرم رو خراب نکردم.. بنابراین اصلا پشیمان نیستم.. </span></span></p>
<p><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">درسته که وقتم تلف شده.. اما &#8230;</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">اما نتیجه ی خوبی ازش گرفتم&#8230;</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">ان شالله پل های پیشرفت و آینده رو هم خواهم ساخت&#8230;</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,127,0);">و ان شالله همگی در زندگی موفق باشیم&#8230;</span></span></p>
<p><font face="Times New Roman" size="4"><strong>آری آغاز دوست داشتن است<br />گر چه پایان راه ناپیداست&#8230;<br />من به پایان دگر نیندیشم<br />که همین دوست داشتن زیباست<br />فروغ فرخزاد.</strong></font></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/27/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/27/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/27/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=27&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/06/27/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%af%d8%b1-%d9%86%db%8c%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://bp1.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RoKq1DB9cQI/AAAAAAAAABE/RjZUnpFkRQk/s320/goodbye.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>دفتر خویش &#8211; 20 بهار از عمرم گذشت</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/27/%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4-20-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/27/%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4-20-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 May 2007 11:23:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[سالگرد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/27/%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4-20-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[سلام امروز و همین لحظه که دارم می نویسم تولد منه&#8230; تولد 20 سالگی&#8230; 20 بهار را به چشم دیدم&#8230; توی این 20 سال بدی و خوبی، هر چه بود گذشت&#8230; دفتر 20 سال از عمرم ورق خورد و بازگشتی در کار نیست..!!! خیلی مهم نیست.. چون من معتقدم ما در زمان حال زندگی می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=26&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div style="text-align:right;"><span style="font-size:130%;"><br />سلام امروز و همین لحظه که دارم می نویسم تولد منه&#8230; تولد 20 سالگی&#8230; 20 بهار را به چشم دیدم&#8230; توی این 20 سال بدی و خوبی، هر چه بود گذشت&#8230; دفتر 20 سال از عمرم ورق خورد و بازگشتی در کار نیست..!!! خیلی مهم نیست.. چون من معتقدم ما در زمان حال زندگی می کنیم.. گذشته فقط ثروتی است که در کام دل ما جاش می مونه&#8230;</span><br /><span style="font-size:130%;">شاید الآن پدرم هم ندونه تولدمه.. به کسی نمی گم.. مهم نیست&#8230; بهر حال زندگی می گذره&#8230; </span><br /><span style="font-size:130%;">ولی خب یه چیز خیلی واسم مهمه&#8230; 20 سال پیش همین ساعت، نصف شب ساعت 1.5 یا شاید 2 صبح روز 6 خرداد 1366 چی شد که بدنیا اومدم؟ اصلا چرا بدنیا اومدم؟ خیلی بهش فکر کردم ولی به نتیجه ی خاصی نرسیدم&#8230;</span><br /><span style="font-size:130%;">در این بیست سال من یه بچه ی معمولی بودم.. شاید فقط همین یکی دو سال آخر خودم رو پیدا کردم و کلا توی این یکی دو سال به کمال رسیدم و بزرگ شدم&#8230; بقیش همش یه خاطرست.. که تو ذهنمون می مونه و شاید واسه هیچکس جز خودم مهم نباشه..</span><br /><span style="font-size:130%;">خاطره ی خیلی خیلی بد ندارم&#8230; شایدم داشته باشم ولی چون عادتمه پاک می کنم، چیزی توی دفتر عموم باقی نمونده.. همش پاک شده&#8230; خاطره های خوب هم پاک کردم&#8230; فقط خاطره ی جاوید رو واسه خودم گذاشتم.. توی این دفتر تنها دو جمله نوشته شده:</span><br /><span style="font-size:130%;">&#8220;<span style="color:rgb(255,255,128);">20 سال گذشت -ایکس سال باقی مانده</span>&#8220;</span><br /><span style="font-size:130%;">توی این &#8220;ایکس&#8221; سال باقی مونده، برنامه ای جز ادامه ی زندگی ندارم&#8230; دفترمو خط خطی نمی کنم&#8230; دوست دارم سفید بمونه&#8230; تنها توی پاورقی اون اسم تمام اونایی که واسم عزیزن نوشته شده&#8230; اینا رو دیگه پاک نمی کنم&#8230; کسی چه میدونه؟ شاید نام شما هم توی پاورقی عمرم موندگار شده باشه..!</span><br /><span style="font-size:130%;"></span><br /><span style="font-size:130%;">خب حس شاعرانم هم الان گل کرده&#8230; اینم دومین شعرم که سرودم:</span><br /><span style="font-size:130%;">قبل از خوندنش چند توصیه دوستانه:</span><br /><span style="font-size:130%;">خوب زندگی کنید .. زندگی چرخ نیست که بتونه برعکس بچرخه.. قطار هم نیست که تو ایستگاهی بایسته.. عشق هم نیست که عشق در کام ما لانه دارد.. مسیر هم نیست چون هر مسیری یه روز تموم میشه&#8230; زندگی زندگیست&#8230;. می گذرد و در گذرش همه چیز را دگرگون میکند&#8230;</span><br /><span style="font-size:130%;"></span><br /><span style="font-size:130%;">اون ایکس سال هم اصلا مهم نیست&#8230;! به فکر دفتر عمرتون باشین که خدای نکرده پاره و کثیف نشه..!</span><br /><span style="font-size:130%;"></span><font color="#004040"><span style="font-size:130%;">موفق شاد و پیروز باشید.. </span><br /><span style="font-size:130%;"></span><br /></font><font size="2"><strong><font face="Times New Roman"></font><font color="#004040"><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">.::دفتر خویش::.</span></span></p>
<p><span style="font-size:130%;"></span><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">ما در دفتر خویش، رسم ِ خوبی کاشتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">نِی به آزارش، عزیزش داشتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">صبح آمد، کانَ ما یفعل ولی</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">از تفعل خواب ها پنداشتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">زیر دفتر ها، شقایق داشتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">خواب را در کوچه ها می ساختیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">رنگ هدهد، رنگ زیبای خروس</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">شانه ها بر برف ها انداختیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">شد نهایت، شد شفق، اکنون ولی</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">بر لبان یا رب، خدایا بافتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">در نهایت، یاد ها می دیدیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">اشک ها بر بطن خاک اِنگاشتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">زیر آفاقِ سپهر اکنون، ولی</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">ضرب ِ مهر و جَذر ِ ایمان ساختیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">کی شقایق را گلی پنداشتیم؟</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">کی زخشم از عشق زهری ساختیم؟</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">چنگ ها اندر دل و احساس ما</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">ضجه بر لب موقع پرواز ما</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">ساده است اینک به یاری خواندن</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">وز سبوی خویش آبی .. نه ! &#8211; سرابی ساختن</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">باد و نفرین در دل این خانه هاست</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">ما ز حکمت توده ها افراشتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">سادگی را در افق می یافتیم</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">سادگی را در افق می یافتیم&#8230;.</span></span><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">ور به تقدیر و فلک، اینک قضا را باختیم&#8230;!</span></span></p>
<p><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">خودم. خرداد 1386</span></span></font></strong></font></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/26/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/26/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/26/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=26&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/27/%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4-20-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اولین شعرم</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/16/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/16/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2007 11:27:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/16/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[ 
این اولین شعرمه.. زیاد حرفه ای نیستم&#8230; مونده تا از آماتوری در بیام&#8230;پشه کوره، در نور می خفتدتمساح در گِل می خزدنوشابه، هاها می زندمرگ، عور می کندعشق می فشرد شیره ایو سپس آتشو دیگر هیچ&#8230;
قلعه ها خاک می شوندکوه ها دره و دره ها موات&#8230;نشیمن گاه موریانه می ریزدابر تا نا کجای احساس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=25&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrG40AXxHMI/AAAAAAAAABc/f3Nt2udSJCo/s1600-h/c6de.jpg"><img style="display:block;cursor:pointer;text-align:center;margin:0 auto 10px;" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrG40AXxHMI/AAAAAAAAABc/f3Nt2udSJCo/s320/c6de.jpg" border="0"/></a><br /> 
<div style="text-align:right;"><span style="font-size:130%;"><br />این اولین شعرمه.. زیاد حرفه ای نیستم&#8230; مونده تا از آماتوری در بیام&#8230;</span><br /><span style="font-size:130%;"></span><span style="font-size:130%;color:rgb(0,0,0);"></span><font size="2"></font><font face="Times New Roman"><strong><span style="font-size:130%;"><span style="color:rgb(255,159,64);">پشه کوره، در نور می خفتد</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">تمساح در گِل می خزد</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">نوشابه، هاها می زند</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">مرگ، عور می کند</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">عشق می فشرد شیره ای</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">و سپس آتش</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">و دیگر هیچ&#8230;</span></p>
<p><span style="color:rgb(255,159,64);">قلعه ها خاک می شوند</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">کوه ها دره </span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">و دره ها موات&#8230;</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);"></span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">نشیمن گاه موریانه می ریزد</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">ابر تا نا کجای احساس می تازد&#8230;</span></p>
<p><span style="color:rgb(255,159,64);">براستی..</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">خواب اقاقی را چگونه باور کنیم؟</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">زمانی که</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">رستنگاه صلوه علی الذکر و والتقوا</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">لجن زار کتیرا می گردد</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">کنار میز نواری خالیست</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">نواری از جنس تهی</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">گوش می سپارم</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">تا افق، کوچکِ کاهگلی را</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">می نگرم</span></p>
<p><span style="color:rgb(255,159,64);">شیشه ها دلخور و عبوس</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">می ترسند</span></p>
<p><span style="color:rgb(255,159,64);">آری میان خیانت یکی را بباید دید</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">خائن یا مخئِن</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">همه سراسر هراس</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">همه تیر و فشنگ</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">همه مشک و ترازو</span></p>
<p><span style="color:rgb(255,159,64);">پس عدالت کجاست؟</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">مروت در کدام چاه زنجیر شده؟</span><br /><span style="color:rgb(255,159,64);">کاش پشه ها بیشتر نیش زنند..!</span></p>
<p><span style="color:rgb(255,159,64);">خودم.! اردیبهشت 86</span></span><br /></strong></font></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/25/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/25/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/25/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=25&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/05/16/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrG40AXxHMI/AAAAAAAAABc/f3Nt2udSJCo/s320/c6de.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>