<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>افسانه ای بر باد &#187; فلسفه</title>
	<atom:link href="http://skyoracle.wordpress.com/category/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://skyoracle.wordpress.com</link>
	<description>سازي ديگر از يك دانشجو....</description>
	<lastBuildDate>Fri, 17 Aug 2007 02:00:00 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='skyoracle.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/9cc4ccd2efa302db402f7b1bd396c7c3?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>افسانه ای بر باد &#187; فلسفه</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://skyoracle.wordpress.com/osd.xml" title="افسانه ای بر باد" />
		<item>
		<title>نيچه ، حقيقت ، هنر و زندگي</title>
		<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/</link>
		<comments>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 11:02:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/</guid>
		<description><![CDATA[
هنر داريم تا حقيقت ما را نابود نكند.&#8221; اين جمله نيچه مانند بسياري از گفته هاي او در گوش ما طنيني غريب دارد. نيچه، فيلسوف كسي را مي داند كه سخن نابهنگام مي گويد. آن كه اقوال مشهور و متعارف مي گويد، هر چه بگويد در مقام فيلسوف سخن نمي گويد. چرا اگر هنر نبود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=28&subd=skyoracle&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGztAXxHLI/AAAAAAAAABU/QDGPMVfCYPw/s1600-h/a50e.jpg"><img style="display:block;text-align:center;cursor:pointer;margin:0 auto 10px;" src="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGztAXxHLI/AAAAAAAAABU/QDGPMVfCYPw/s320/a50e.jpg" alt="" border="0" /></a><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span><strong><br /></strong></span></span></span>
<div style="text-align:right;"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span><strong>هنر داريم تا حقيقت ما را نابود نكند</strong>.&#8221; اين جمله نيچه مانند بسياري از گفته هاي او در گوش ما طنيني غريب دارد. نيچه، فيلسوف كسي را مي داند كه سخن نابهنگام مي گويد. آن كه اقوال مشهور و متعارف مي گويد، هر چه بگويد در مقام فيلسوف سخن نمي گويد. چرا اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مي كرد؟ هنر چيست؟ <strong>حقيقت چيست؟</strong> اين قول كه حقيقت مي تواند به نابودي ما بينجامد، قولي نابهنگام است . سخن از حقيقت و تعريف حقيقت را سابقه اي لااقل به درازاي تاريخ متافيزيك غربي است. اما در جمله نيچه نسبتي بين <strong>حقيقت، هنر و زندگي</strong> برقرار است. نسبتي كه از مهمترين دلمشغولي هاي نيچه در تمامي عمر انديشه ورزي اوست. به همين جهت است كه نيچه را مي توان در عين حال هم فيلسوف زندگي و هم فيلسوف هنر و هم فيلسوف حقيقت دانست. البته نسبت نيچه با زندگي و هنر نسبتي ايجابي و با حقيقت نسبتي سلبي است. او دشمن حقيقت است كما اينكه مدافع سرسخت زندگي است. حقيقت را معارض زندگي مي بيند و هنر را اميدبخش و نجات دهنده زندگي و بهترين انگيزه براي زندگي&#8230; سخنان عجيبي است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span> چرا نيچه دشمن حقيقت است؟</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span> معمولاً به انسانهاي مغرض، منفعت طلب، گمراه و معاند ، دشمن حقيقت گفته مي شود. آيا مي توان نيچه را از زمره چنين افرادي دانست؟ نيچه به هيچ عنوان متصف به چنين صفاتي نيست. او يك متفكر است و آثار او گواه آشكار اين ادعاست و مقام تفكر، مقام گذشت از غرض و منفعت طلبي و عناد است. آنچه مسلم است «دريافت» نيچه به عنوان يك فيلسوف از حقيقت و تاريخ حقيقت است. او دريافته است كه تاكنون <strong>دروغ حقيقت</strong> ناميده شده است، و خود را اولين كسي مي داند كه حقيقت را كشف كرده است، يعني دروغ را به صورت دروغ <strong>حس كرده است</strong>. نيچه به ما مي گويد كه از همان ابتداي زندگي مسئله نسبت هنر و حقيقت را جدي گرفته است و در مواجهه با مخالفت هنر و حقيقت خوفي مقدس در دل خويش احساس مي كند. حقيقت به انسانها زيان مي رساند زيرا زشت است چرا حقيقت دروغ، زشت و مخالف با زندگي و هنر است؟ </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>به نظر نيچه مفهوم متعالي و جهان حقيقي به اين جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهاني را كه هستي دارد، از ارزش محروم كند، تا براي واقعيت اين جهاني (زميني) هيچ هدف و وظيفه اي باقي نماند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آنچه اصيل است زندگي است. همه چيز بايد در خدمت زندگي باشد و هر آنچه ضد زندگي است حتي اگر حقيقت باشد زشت و ناروا است. اما زندگي چيست؟آيا منظور نيچه زيستن به هر قيمتي است؟ آيا با پستي و زبوني سعي در ادامه حيات دادن مورد نظر اوست؟ اگر اينگونه بود سخن از انحطاط و تعالي كه به كرات به آن اشاره مي كند بي معنا مي بود. زندگي اصل و اساس است، اما زندگي منحط ارزش زيستن ندارد. نيچه را به درستي مي توان صاحب نظر در آسيب شناسي فرهنگي نيز دانست. كسي كه كوشيده عوامل انحطاط و زبوني تاريخي و فرهنگي غربي را(با تأكيد بر فرهنگ آلماني عصر خويش) باز شناسد.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>بايد از انحطاط رهيد و جهان را به گونه اي ديد كه قابل زيستن باشد. زيستني در كمال نشاط و در اوج كمال و اين امر هنگامي ميسر خواهد بود كه زندگي اساس و پايه هر ارزشي باشد و ملاك و ميزان ارزشها گردد و نه بالعكس. هنگامي كه عقل و اخلاق به تعريف زندگي و تعيين ملاك و ميزان براي آن بپردازند، زندگي مي پژمرد و نفي مي شود و جهان غيرقابل تحمل مي گردد. زيرا عقل از دريافت حقيقت زندگي كه عين سيلان و بالندگي است ناتوان است، چرا كه به آنچه مي انديشد ثبات مي بخشد و اين يعني نفي زندگي. بر اخلاق نيز كه مبتني بر عقل است همين حكم صادق است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>به نظر نيچه <em>به جاي آنكه زندگي در خدمت عقل باشد بايد عقل در خدمت زندگي قرار گيرد</em> و زندگي يعني فزوني و شور و شعف و سرمستي و از خودبيخودي و آنگاه در پرتو اين شور و نشاط و بيخودي، به روزمرگي سامان دادن. به همين جهت است كه نيچه به آيين ديونيسوس توجه دارد، يعني تأييد زندگي حتي در شگرف ترين و سخت ترين مسائل آن.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>اگر نيچه عقل را در خدمت زندگي مي خواهد اين البته بدان معنا نيست كه عقل بايد اسير احساسات باشد و احساسات بايد بر زندگي غلبه داشته باشد. نيچه در برخي مواضع و بخصوص در نقد موسيقي واگنر به احساساتي بودن و اصالت دادن به احساسات سخت مي تازد و حتي مغلوب احساسات گرديدن را نشانه اي از انحطاط مي داند. به نظر او حتي اگر هنر را از جنبه تمتع از لذايذ دنيوي بنگريم و بدان به عنوان وسيله اي براي كسب لذت نگاه كنيم، به انحطاط دچار خواهيم شد و اين وضعي است كه در قرن هيجدهم پيش آمده است. به همين دليل هنر واگنر را بيمار مي شمارد و سرشت متشنج كننده عواطف اين هنر و ايجاد هيجانات شديد توسط آن را نمايانگر بيماري مي داند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آنچه زندگي را ممكن و قابل تحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همه رنجها و مشقت هايش تنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>به هنر محتاجيم تا بتوانيم زندگي كنيم. <strong>هنر بزرگترين انگيزه زندگي است.</strong> هنر و فقط هنر وسيله مهمي براي ممكن ساختن زندگي است، اغواي مهمي در جهت زندگي است، محرك بزرگ زندگي. <strong>هنر برترين نيروي مخالف كل اراده به انكار زندگي است.</strong> به عبارت ديگر هنر در مقابل انديشه هاي ضد حياتي مسيحي، بودايي و به طور كلي نيست انگارانه، زندگي را معنا مي بخشد. هنر نجات بخش انساني است كه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي را مي بيند و نيز نجات بخش انسان اهل عمل است كه مي خواهد علاوه بر ملاحظه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي آن را زندگي كند. به طور كلي نيچه اراده به نمود، خيال، شدن و تغيير را ژرفتر و متافيزيكي تر از اراده به حقيقت مي داند و بنابر اين هنر را برتر از حقيقت مي نشاند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>و اما پرسش مهمي كه همچنان باقي است اين است كه آيا نيچه با تلقي خاصي كه از حقيقت دارد يعني آن را وجهه نظر، دروغ، جعل و اراده به قدرت، مي داند از تلقي رايج و متعارف از حقيقت كه در طول تاريخ مابعدالطبيعه بسط پيدا كرده است نيز گذشت حاصل كرده است؟ آيا نيچه متعرض پرسش از ذات حقيقت شده است؟ حقيقت در تاريخ متافيزيك غربي به مطابقت ميان ذهن و عين تأويل شده است و به عبارت ديگر حقيقت به صدق تنزل پيدا كرده است ولي نيچه حقيقت را دروغ (مخالف صدق) مي داند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>همواره انسانها آنچه را يافته اند عين حقيقت انگاشته اند و حقيقت را نيز مطابقت بين يافت خويش و عين خارجي دانسته اند. نيچه نشان داده است كه يافت ما صرفاً مبتني بر وجهه نظر ماست و لذا مطابقي در عالم خارج ندارد و همين معنا حقيقت را دروغ مي داند. اما با اين همه نيچه همچنان در محدوده همان تلقي متافيزيكي از حقيقت باقي است و از ذات حقيقت پرسش نمي كند.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>پرسش از ذات حقيقت را تنها با گذشت از مابعدالطبيعه مي توان مطرح كرد. گذشت از مابعدالطبيعه هنگامي حاصل مي شود كه مفاهيمي كه اساس انديشه مابعدالطبيعي است به عيار نقد سنجيده شود. البته نيچه بسياري از اين مفاهيم را جسورانه مورد نقادي قرار داده است، اما هنوز از مابعدالطبيعه نگذشته و برآن غلبه نكرده است. نيچه كه مفاهيم حقيقت، عقل، سوژه، عليت، جوهر و &#8230; را نقد كرده است چرا هنوز در قلمرو مابعدالطبيعه قرار دارد؟</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>نيچه تلقي فيلسوفان از انسان به مثابه حيوان ناطق و فاعل شناسا را نقد و رد كرده است. از طرف ديگر به نقد شناسايي و نيز شناخت شناسي پرداخته و بر متناهي بودن شناسايي آدمي و عدم كفايت آن براي زندگي صحه گذاشته و نيز تلقي متعارف نسبت به حقيقت را نقد كرده و حقيقت را خطا دانسته است، اما با همه نقدهايي كه بر اين مفاهيم بسيار اساسي متافيزيكي وارد كرده است، همچنان در محدوده متافيزيك باقي است، زيرا به نسبت بين حقيقت، هستي، ذات آدمي، شناخت هستي آدمي و خطا تعرض نكرده است و البته تعرض به چنين نسبتي مستلزم گذشت از متافيزيك و بلكه عين آن است. نيچه در آستانه دروازه گذشت از متافيزيك غربي قرار دارد.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>نقد اينجانب:</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>بي شك هنر يكي از ريشه هاي تكاملي خلق بشر بوده و هست.. فطرت بشري كمال طلب و دنبال زيبايي است.. اما نيچه در افكارش كه يكي از افكار نمادين و مشهور بشريست هنر را جزيي و شايد بالطبع، نوعي از حقيقت ميداند.. كه در عين حال حقيقت را منقضي نموده و سرشت انساني را سراپا هنر معرفي نموده..</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>در ديدگاه اوليه موافقان اين نظريات گونه هاي دراماتيك و احساسي از مفاهيم بنيادين نظريه نيچه را تحسين مي كنند و قضا بر احساس و درك حسيات دروني انسان قلمداد ميشود.. شايسته است بدانيم در كالبد شكافي شخصيتي،نيچه فردي مطلق گرا نيست و تاويل نيچه از مفهوم فرديت و ‌«من‌» و ‌«منيت‌» را ميتوان از مناطر گوناگون مورد بحث قرار داد. گاهی منظور نيچه از فرديت مفهومی است كه در برابر ‌«تنوع‌» قرار ميدهد و گاهی دركی تفسير گرايانه است كه در برابر پوزيتيويسم قرار ميدهد. اما مسئله اساسی او نفی حقيقت مطلق است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>يك سوال</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>انسان چگونه آن ميشود كه هست؟</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آخرين كتاب نيچه كه حاصل تاملات و بازنگری انديشه‌ها و فشرده همه آموزه‌های اوست ‌«ئكه هومو‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) ‌«اين است انسان‌» نام دارد. ‌«ئكه هومو‌» تحليل زندگی نيچه و كوششی در راه خودشناسی و خوديابی و شيوه آن است. در اين كتاب نيچه به توصيف و تحليل شرايطی می‌پردازد كه به پرورش و ساختن يك متفكر و فيلسوف منجر ميشود. نيچه خود را با سقراط و افلاطون مقايسه می‌كند تا بتواند پرسش مركزی كتاب خود يعنی شكافتن چگونگی خلق يك متفكر را توضيح دهد. هدف نيچه از اين مقايسه آن است كه راه غلبه انسان بر خود خويشتن را نشان دهد. او در جستجوی فراروياندن انسان به مرزهايی فراسوی خود و فراسوی ارزشهای دينی و سنتی حاكم است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>بايد تصريح كرد كه در اين رويكرد نويسنده هرگز نشانی از تواضع و فروتنی نمی‌توان ديد. او آشكارا خود را ‌«يك فيلسوف بزرگ‌» می‌نامد و اصولا فروتنی را همچون ارسطو رويكردی نابخردانه و نشانه فقدان اعتماد بنفس آدمی می‌شمرد. </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>در بسط دوم شخصيتي ،مخالفان نيچه قرار دارند كه كتابهاي كثيري چون &#8220;در شناخت نيچه&#8221; از آلماني ها كه فصاحتي خاص در بيان و تشريح زيبايي معنوي در مشرق زمين را مورد نقد قرار داده اند ديده مي شود&#8230; </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>يكي از موارد خورده گيري بر اين فيلسوف بزرگ شايد ارائه ي كارنامه اي پر از سنت نقد فرهنگي (كولتوركريتيتيك) باشد كه مضمون آن نقد &#8220;زوال ارزش ها&#8221; در غرب و انحطاط فرهنگ و اين موارد است (با نمادهايي نظير ارنست يونگر، اسوالد اشپنگلر، ارتگايى گاسه، ياسپرس، خود نيچه و ديگران&#8230;) با غرب ستيزى، يا همان احساس دوگانه به غرب، در جهان سوم نيز تطابق تام دارد و اهالى دلسوز و پاسداران فرهنگي هرگز از آن دور نبوده اند. برخى اصطلاحات ژارگون يا زبان زرگرى اين نوع ارتجاع فرهنگى عبارتند از &#8220;وجود&#8221;، &#8220;دلهره&#8221;، &#8220;طريق دل&#8221; و &#8220;عقل حساب گر&#8221; و غيره، اما خلط كردن نقد راديكال سنت هاى فلسفى- انتقادى غرب، از كانت و نيچه گرفته تا مكتب فرانكفورت، با آه و ناله سردادن بر سر &#8220;خشونت و كورى&#8221; عقل و دلتنگى براى &#8220;منطق دل&#8221;و &#8220;دل گذاري&#8221;، ريشه در عدم درك اين نكته حياتى دارد كه نظريه انتقادى به هيچ رو نه در پى ستيز با عقل و رجعت به امر غيرعقلانى، بلكه تبيين اين واقعيت است كه عقل هنوز به قدر كافى عقلانى نيست!!!!!!، سنت انتقادى امروز معطوف به &#8220;عقلانى كردن عقل&#8221; است.</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>ماخد نقد برخي آثار نيچه:</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1872: زايش تراژدي </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1873: تاملات نابهنگام I: ديويد اشتراوس</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1874: تاملات نابهنگام II</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>تاملات نابهنگام III</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1876: تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرويت</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1878: انساني بسيار انساني</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1879: گزيده ي آرا و اندرزها</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>آواره و سايه اش </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1880: نگارش سپيده دم </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1881: نگارش دانش شاد</span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1887: تبارشناسي اخلاق </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>1888: قضيه ي واگنر </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>شامگاه بتان </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>دجال و آنك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span>نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس </span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"><span></span></span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;">منبع:</span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;"> <a href="http://www.karajneed.com/">www.karajneed.com</a></span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;">نويسنده: خانم شاه كرمي</span></span><br /><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:85%;">نقد و  تصرف و گردآوري: خودم</span></span></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/skyoracle.wordpress.com/28/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/skyoracle.wordpress.com/28/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/skyoracle.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/skyoracle.wordpress.com/28/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=skyoracle.wordpress.com&blog=1105427&post=28&subd=skyoracle&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skyoracle.wordpress.com/2007/07/25/%d9%86%d9%8a%da%86%d9%87-%d8%8c-%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa-%d8%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/792e3e52b3653dd508e8eee532188d98?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امير.ع</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://bp0.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RrGztAXxHLI/AAAAAAAAABU/QDGPMVfCYPw/s320/a50e.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>