سلام امروز و همین لحظه که دارم می نویسم تولد منه… تولد 20 سالگی… 20 بهار را به چشم دیدم… توی این 20 سال بدی و خوبی، هر چه بود گذشت… دفتر 20 سال از عمرم ورق خورد و بازگشتی در کار نیست..!!! خیلی مهم نیست.. چون من معتقدم ما در زمان حال زندگی می کنیم.. گذشته فقط ثروتی است که در کام دل ما جاش می مونه…
شاید الآن پدرم هم ندونه تولدمه.. به کسی نمی گم.. مهم نیست… بهر حال زندگی می گذره…
ولی خب یه چیز خیلی واسم مهمه… 20 سال پیش همین ساعت، نصف شب ساعت 1.5 یا شاید 2 صبح روز 6 خرداد 1366 چی شد که بدنیا اومدم؟ اصلا چرا بدنیا اومدم؟ خیلی بهش فکر کردم ولی به نتیجه ی خاصی نرسیدم…
در این بیست سال من یه بچه ی معمولی بودم.. شاید فقط همین یکی دو سال آخر خودم رو پیدا کردم و کلا توی این یکی دو سال به کمال رسیدم و بزرگ شدم… بقیش همش یه خاطرست.. که تو ذهنمون می مونه و شاید واسه هیچکس جز خودم مهم نباشه..
خاطره ی خیلی خیلی بد ندارم… شایدم داشته باشم ولی چون عادتمه پاک می کنم، چیزی توی دفتر عموم باقی نمونده.. همش پاک شده… خاطره های خوب هم پاک کردم… فقط خاطره ی جاوید رو واسه خودم گذاشتم.. توی این دفتر تنها دو جمله نوشته شده:
“20 سال گذشت -ایکس سال باقی مانده“
توی این “ایکس” سال باقی مونده، برنامه ای جز ادامه ی زندگی ندارم… دفترمو خط خطی نمی کنم… دوست دارم سفید بمونه… تنها توی پاورقی اون اسم تمام اونایی که واسم عزیزن نوشته شده… اینا رو دیگه پاک نمی کنم… کسی چه میدونه؟ شاید نام شما هم توی پاورقی عمرم موندگار شده باشه..!
خب حس شاعرانم هم الان گل کرده… اینم دومین شعرم که سرودم:
قبل از خوندنش چند توصیه دوستانه:
خوب زندگی کنید .. زندگی چرخ نیست که بتونه برعکس بچرخه.. قطار هم نیست که تو ایستگاهی بایسته.. عشق هم نیست که عشق در کام ما لانه دارد.. مسیر هم نیست چون هر مسیری یه روز تموم میشه… زندگی زندگیست…. می گذرد و در گذرش همه چیز را دگرگون میکند…
اون ایکس سال هم اصلا مهم نیست…! به فکر دفتر عمرتون باشین که خدای نکرده پاره و کثیف نشه..!
موفق شاد و پیروز باشید..
.::دفتر خویش::.
ما در دفتر خویش، رسم ِ خوبی کاشتیم
نِی به آزارش، عزیزش داشتیم
صبح آمد، کانَ ما یفعل ولی
از تفعل خواب ها پنداشتیم
زیر دفتر ها، شقایق داشتیم
خواب را در کوچه ها می ساختیم
رنگ هدهد، رنگ زیبای خروس
شانه ها بر برف ها انداختیم
شد نهایت، شد شفق، اکنون ولی
بر لبان یا رب، خدایا بافتیم
در نهایت، یاد ها می دیدیم
اشک ها بر بطن خاک اِنگاشتیم
زیر آفاقِ سپهر اکنون، ولی
ضرب ِ مهر و جَذر ِ ایمان ساختیم
کی شقایق را گلی پنداشتیم؟
کی زخشم از عشق زهری ساختیم؟
چنگ ها اندر دل و احساس ما
ضجه بر لب موقع پرواز ما
ساده است اینک به یاری خواندن
وز سبوی خویش آبی .. نه ! – سرابی ساختن
باد و نفرین در دل این خانه هاست
ما ز حکمت توده ها افراشتیم
سادگی را در افق می یافتیم
سادگی را در افق می یافتیم….
ور به تقدیر و فلک، اینک قضا را باختیم…!
خودم. خرداد 1386



