دوباره جنگ انتخاب راه افتاده بود و پرورشگاه دختران زیر 12 سال مثل همیشه که قرار بود “جنگ انتخاب” انجام شود تبدار شده بود و ساکت.. از دیوار صدا در میآمد اما از دخترها نه!
هیچک-س نمی دانست اسم جنگ انتخاب را چه ک-سی اولین بار و کی روی زبانها انداخته است..شاید سالها قبل این اصطلاح در پرورشگاه دختران زیر 12 سال باب شده بود.. یک بار که دختر ها از تک تک مربیان و مسولان این سوال را کرده بودند،تنها ک-سی که کمکشان کرده بود بدر السادات بود. پیر زنی که در آن پرورشگاه آشپز بود… اولین بار 20 سال قبل و شاید بیشتر بود که این اسم رو می شنیدم.. یعنی یک روز بین دو تا دختر همسن و سال شماها بر سر اینکه زن و مردی که برای گرفتن بچه آمده بودند کدامشان را به فرزندی قبول کنند دعوایی راه افتاد که بیشتر شبیه جنگ بود تا دعوا ،از اون روز به بعد هر وقت یک خانواده می آمد تا یک دختر رو به فرزندی ببره بچه ها می گفتن جنگ انتخاب شروع شد!
از آن روز به بعد اما،بدر السادات بدون اینکه بفهمه باعث یک جنگ دیگر میان دو دختر شد! غزال و ماهرخ هر دو 8 ساله!…!
غزال و ماهرخ را همه ی پرسنل پرورشگاه و حتی مدیران و بازرسان منطقه می شناختند همه می دانستند که آنها سر راهی بوده اند و هیچ نشانه ای هم از پدر و مادر آنها نبوده و نیست.. اما آنها فقط بخاطر اینکه بر خلاف خیلی از بچه های دیگر سر راهی بودند،معروف نشده بودند چرا که آنها یکی دو مورد دیگر نیز داشتند که مهمترین آنها رقابت و دوستی آنها بود!
به این معنی که هر وقت خانواده ای برای قبول یک دختر به دفتر پرورشگاه می آمد غزال و ماهرخ عین دو دشمن خونی برای هم،رقابت می کردند، سر به سر هم می گذاشتند و متلک می گفتند و طعنه می زدند و … و هر کاری از دستشان بر می آمد بر علیه هم انجام می دادند، اما هر مرتبه ک انتخاب آن خانواده روشن می شد و همه می فهمیدند که آن خانواده هیچکدام از آنها را انتخاب نکرده رقابت آنها تبدیل به دوستی و رفاقت می شد…!
خبر عین باد در پرورشگاه پیچید و همه جا را پر کرد که: ” یک خانواده آمده اند و گفته اند یک دختر هشت ساله خوشگل می خوان”!
هنوز این حرف از دهن لاله که خودش اینو از زبون مدیر پرورشگاه شنیده بود در نیومده بود که غزال و ماهرخ هر دو باهم از روی تخت پایین پریدند و گفتند:
-پس این دفعه دیگه نوبت منه..
و جنگ دوباره شروع شد. همه می دونستند که این جنگ همیشه با مناظره شروع میشه و با دعوا ادامه پیدا می کنه تا …
غزال به سراغ کمدش رفت ،ماهرخ هم پشت سرش اومد و گفت:
- غزال جون بیخود خودتو زحمت نده.. این دفعه دیگه نوبت منه.. مگه نشنیدی که گفتن یک دختر 8 ساله ی “خوشگل” می خوان؟ خب دیوونه از من خوشگل تر که تو بین بچه ها نیست..؟!
غزال اما، از کنار کمدش چمباتمه زد و همونطور که شانه ی زیبایش رو از بین لوازمش بر میداشت گفت: ماهرخ تو واقعا احمقی.. آخه چرا فکر می کنی این خانواده تورو انتخاب می کنن؟؟؟ یعنی فکر می کنی همین که یه دختر چشمای قشنگی داره زیباترین دختره؟
ماهرخ خودش رو از روی تخت فنری انداخت و پوزخندی زد و گفت: پس چی؟ بدبخت اگه تو بی سوادی به من که مربوط نیست، تموم مردم دنیا می دونن که همه ی زیبایی یه دختر توی چشمای قشنگشه…! اصلا تو بگو، مگه میشه یه دختر خوشگل باشه و چشمهاش قشنگ نباشه؟ و بعد با لگد زد زیر دست دوستش تا شانه اش روی زمین بیفته و ادامه داد:
- نکنه باورت شده که تور می برند؟ یعنی چون تو موهات بلند و خوشگل و طلاییه دختر زیبایی هستی؟؟ واقعا متاسفم برات غزال جون..!
اصلا چرا دعوا کنیم؟ منتظر می مونیم تا اون زن و مرد بیان و معلوم بشه کی رو می برن… و چی نظرشون رو می گیره.. چشمای آبی من یا موهای طلایی تو…؟!
این رو غزال گفت و ماهرخ هم قبول کرد و بعد مانند بقیه دخترهای پرورشگاه منتظر موندند تا آن زن و مرد بیان و نظر بدن و انتخاب کنن…
که آمدند و با مهربانی و خوشرویی با تک تک دخترها حرف زدند حتی با غزال و ماهرخ… اما سرانجام “زهرا” را بردند… دختر هشت ساله ای که هم موی خوش حالت داشت و هم چشمان قشنگ و ظریف!
دقیقه ای بعد که مرد و زن با دختر جدیدشان زهرا رفتند، غزال و ماهرخ که داخل حیاط بودند روبروی هم نشستند و لحظه ای به هم خیره شدند و بعد زدند زیر گریه و سر در آغوش هم گذاشتند و اشک ریختند و …
گوشه ی حیاط اما، پشت پنجره ی ساختمان پرورشگاه دو زن ایستاده بودند و همانطور که گریستن غزال و ماهرخ را می دیدند، خودشان هم گریستند… های و های… که در ساختمان باز شد و پرستار جدید پرورشگاه که چند روز پیش به این پرورشگاه آمده بود وارد حیاط شد و به محض اینکه دید معاون و مسئول آموزشگاه دارند با آن دو دخترک می گریند گقت: ببخشید .. ولی من نفهمیدم چرا همه دارند برای ماهرخ و غزال گریه می کنند؟ چون این زن و مرد آنها را انتخاب نکرده اند این همه ناراحتند؟؟؟…
خانم مدیر کوتاه و مختصر همه چیز رو توضیح داد… گفت:
- نه دخترم قضیه چیز دیگه ایه… همینطور که می بینی غزال در کودکی دچار بیماری کچلی شده و ماهرخ هم به صورت مادرزاد چشماش چپه و تنبلی داره… خودشون هم اینو میدونن که هیچ خانواده ای اونها رو برای فرزندی قبول نمی کنه! اما با این حال هر مرتبه که “جنگ انتخاب” پیش میاد ، واسه اینکه دل همدیگه رو خوش کنن، اینطور وانمود می کنن که غزال صاحب موهای بلند و طلایی و خوش فرمه و ماهرخ هم صاحب چشمای زیبا و قشنگیه..!
حالا…
حالا پرستار جدید هم شانه هایش لزرید…!!

می 1, 2007 در t 8:49 ق.ظ |
salm be doste khob
nemidonam chera dastresi be weblage shoma momken nabood
vali ma emkan paziresh kardim
dar harhal sharmande az inke dir omadam
vali omadam ke begam hagh nabood shodani nist hargez
shoma ketABE negahi be tarikhe gahan az nehru ro khondin?
man kheili ghaboolesh daram
age khondin ke vaghean alie vali age nakhondin hatman bekhoonin
baz ham be weblagam sar bezanin
va inke man ejaze daram ke linketoon konam?
bedrood dooste man
می 1, 2007 در t 8:51 ق.ظ |
http://vakil-elnaz.blogfa.com
می 3, 2007 در t 2:43 ب.ظ |
يك .دو و شايد سه ….در همين محدوده باش …ترقي نكن ….اسيا فلج است…فروغ گفت :چرا توقف كنم؟…اشتباه ميكرد …تو توقف كن…حادثه منتظر است !