چشم های آسمانی

By امير.ع


خیلی وقت بود که به آسمون نگاه نکرده بود . شاید از رنگ آبی اون بدش میومد . شاید رنگ آبی

برای اون نشونه و خاطرات خوبی نداشت .
یه چیزی رو خوب یاد گرفته بود و اونم این بود که نبازه ، سیاوش هیچ وقت نمی خواست ببازه . یه شب تو حیات نشسته بود و دستهاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو هم بر روی دستاش و چشمانش رو بسته بود .
اوقات تنهایی و خلوتی خود را در با تفکر و به این صورت سپری می کرد .همیشه منتظر این بود که شاید بهش الهام شه و بفهمه با غم از دست دادن آبی و آبی هاش چی کار کنه .
در تفکرات خود غرق بود که صدایی در ذهنش به او می گفت : به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری …………..به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری ……. به به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری
چشماش رو باز کرد . سیاوش فکر میکرد خواب میبینه . اما صدا واقعی تر از اونی بود که به نظر خواب بیاد .
چه مفهومی داشت ؟
به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری
اون فقط از رنگ آبی آسمون متنفر بود !!!!
به سمت اون ………. براش قابل هضم نبود ……….. خیلی وقت بود که شیما رو فراموش کرده بود
هم شیما رو هم اون لباسهای آبیش و هم اون چشمان آبیش رو
باید به سمت کی میرفت ؟
شیما ؟ یا آبی ؟
دیگه اصلا دلش نمی خواست شیما رو ببینه
چون ازش دور شده بود
اما از آبی چی ؟
جرأتی به خودش داد و سرش رو بالا آورد
اما آسمون تاریک بود و سیاه
بهش کمی خیره شد و تو به آسمون گفت برای دیدن آبی تو تا صبح به تو نگاه می کنم .
سیاهی شب خیلی عمیق بود
عمیق و بی انتها
و برای دیدن آبی روز باید از نارنجی سحر عبور می کرد
و سحر در راه بود …
اون شب سياوش تا رسيدن سحر و مغلوب شدن سياهي شب,چشم بر هم نگذاشت.نمي خواست بازم پيش آبي آسمون كم بياره,نمي خواست اجازه بده بازم آبي شكستش بده
اسيرش كنه و تنهاش بزاره…آره اون شب سياوش تا صبح بيدار ماند و به آسموني كه سياه بود به افتخار شب نارنجي شد به احترام آمدن سحر و آبي شد به نشونه شروع يه روز تازه خيره شدو فكر كرد و فكر كرد.
به صدايي فكر كرد كه تو گوشش طنين افكنده بود.به سمت چيزي برو كه ازش متنفري و او از آبي متنفر بود.با خودش فكر كرد :چرا از آبي متنفرم ؟و اون موقع بود كه چشماي دريايي شيما رو ,به روشني روز ديد.پس
سياوش از شيما و آبيهاش متنفر بود.از او متنفر بود چون بهش دروغ گفته بود,بازيش داده بود و باعث شده بود براي اولين بار شكست بخوره.ولي او شيما رو فراموش كرده بود.چرا بايد به طرفش مي رفت؟
آيا واقعا فراموشش كرده بود؟كاملا گيج شده بود.با خودش فكر كرد شايد شيما به من احتياج داره؟شايد اونه كه داره صدام ميكنه.ولي چرا بايد اهميت مي داد؟مگه زماني كه او شيما رو صدا ميزد شيما بهش توجه كرده بود؟
احساس بي قراري مي كرد ولي با با طلوع خورشيد تصميم خودش و گرفت.بايد شيما رو پيدا مي كرد تا دوباره با آبي آشتي كنه.
پيدا كردن شيما كار ساده اي نبود .شيما و خانواده اش سال پيش ايران و ترك كرده بودند و سياووش هيچ خبري از اونها نداشت.ولي بايد شيما رو به هر قيمتي كه شده پيدا مي كرد.تلاشهاي سياووش بالاخره نتيجه داد و سياوش فهميد كه شيما ماه پيش به ايران برگشته تا تو وطن خودش بميره!بميره!!يعني شيما در انتظار مرگ بود؟؟؟ولي اون كه خيلي جوانه.جوان,زيبا و آّبي
براي سياوش خيلي سخت بود كه به ديدن شيما بره.ولي خود شيما صداش كرده بود.بالاخره بعد از اين كه كلي با خودش كلنجار رفت تصميمش و گرفت.به آسمون آبي نگاه كرد و وارد بيمارستان شد تا شيما رو ببينه.
وارد اتاق شد خداي بزرگ چي ميديد؟چه بلايي سر شيما اومده بود ؟موهاي زيباش كجان؟چرا چشمهاي خوش حالتش بيحال و خسته ان؟اون پوست سفيد مرمري كجاست؟
شيما لبخندي زد و گفت:پس بالاخره اومدي؟
سياوش اون روز فهميد كه شيما سرطان خون داره و احتياج به پيوند مغز استخوان داره ولي هيچ آدمي پيدا نشده كه دكترها بتونن ازش مغز استخوان بگيرن وبراي همين شيما به زودي مي ميره.
سياوش حالا مي دونست كه براي چي اونجاست.
5ماه بعد شيما موهاي زيباش و پوست مرمريش و دوباره بدست آوورد و سياوش تو آبي چشمهاي او شنا مي كرد.ديگه از آبي متنفر نبود بلكه آبي تمام زندگيش شده بود….

روزهایت را با من

قسمت می کنی

تاشبهارا به یادت بنویسم

باد دست نوشته هایت را

ورق می زند

وستاره ها

درچراغانی چشمانت

شب های شعر برپا می کنند

بگو!

بگو!

بارویاهایم چه می کنی؟


_________________________
منابع:
داستان از سحر خانوم
شعر از خودم

3 نظر to “چشم های آسمانی”

  1. نسرین می گوید:

    دوست عزیز. “شهروندان” آلمان فقط می توانند از این مزیت استفاده کنند نه همه افراد . من هم گفته بودم شهروندان(citizen)

  2. نسرین می گوید:

    امیرعلی جان شرمنده .اشتباهی کامنت گذاشتم. من هم امیدورام در همه دانشگاهها چنین امکان بحثی برقرار بشه

  3. Anonymous می گوید:

    salam
    khondam besyar lezzat bordam
    omidvaram hamishe movafagh bashid
    http://vakil-elnaz.blogfa.com

يك پاسخ برايش بگذاريد